باران كوچولو...
توي دو سه تا پست قبلي درباره حاضر جوابي بچهها مطلبي رو گذاشته بودم ولي تا حالا به شخصا نديده بودم تا اين كه چند روز پيش به هواي افتتاح طرح بيوايمپلنتهاي قلبي عروقي كه ما رو تو دنيا رقيب تك وتنهاي آمريكاييها كرد رفتيم كيش البته با محمود جون الف- نون .
اين كه بازديد چي شد و برنامه چه جوري بود به يك كنار، طرفاي غروب فرصتي بود تا با دوتا همسفرهام بريم يه گشتي بزنيم، بنا به پيشنهاد شيرين عكاس روزنامه گسترش رفتيم بازار مريم و بنا به آن كه خانمها نميتونن خريد نكنن يه چند تا تيكه كوچولو خريديم، مغازهدار دلش شوخت و يه تعدادي برگه قرعه كشي داد كه بتونيم تو قرعه كشي شركت كنيم .
بعد از نيم ساعت انتظار براي من چون شيرين رفت بازار ونوس رو بينه و آقاي حكمه هم رفت داروخانه قرص سر درد بخره و توي اين فاصله يه خانواده اصفهاني با يه نوه بامزه سرگرمم كردن تا يه دفعه يه آقاي موقشنگ لاغر به عنوان مجري به همراه يه مرد سن و سال دار به عنوان ناظر قرعه كشي اومدن و رسما برنامهاشون رو شروع كردن
آقاي مجري كه سعي ميكرد با وجود تعداد كم شركت كننده محفل رو گرم كنه،با گذاشتن آهنگهاي شاد و تشويق براي اين كه هر كي بهترين دست بزنه بهش كادو ميدم همه رو ترغيب به دست زدن ميكرد و البته خدا وكيلي وعده سرخرمن نداد و تقريبا به همه كساني كه دست مي زدن يعني هر خانواده يك كادو داد هم دوربين و هم همزن برقي و ...
تا اين جاش كه خوب بود و از اون بالا به گروه سه نفره ما اشاره مي كرد كه چرا دست نميزنيم تا اين كه نوبت به قرعه كشي رسيد اولين شماره رو خوند و گفت خانم نرگس ... كه خنده ما سه تا رفت رو هوا آقاي حكمه گفت نخون همين جاست و يه اطو با ماركي كه تا حالا نديده بودم رو برنده شدم و البته كادوي دوم هم همزن برقي به يك خانم و كادوي سوم كه سشوار بود به آقاي حكمه رسيد يعني دقيقا از سه تا كادو دو تاش به گروه ما رسيد كه به گفته مجري اصلا حال دست زدن نداشتيم .
تا اينجاي قضيه كه خيلي عادي بود تا اين كه مجري خوشحال با اون موهاي فرفري و هيكل لاغرش كه تصور زيبايي داشت تصميم گرفت يه خانواده رو كه تازه به جمع اضافه شده بودن سورپرايز كنه پس دوباره يه اهنگ جديد گذاشت و گفت هر كي بهتر دست بزنه بهش يه دوربين عكاسي ميدم اهنگ كه شروع شد تمام حواسش به خانواده جديد الورود و دختر كوچولويي بود كه تو بغل بابابزرگ نشسته بود، بنابراين بيا دختركوچولوي ناز بيا ببينم
دختر كوچولو با ناز و ادا رفت بالاي سن و لبخند راضي از رضايت مامان بزرگ و بابابزرگ و مادر دل دختركوچولو را قرص كرد كه با خيال راحت ميتونه بره و كادوش رو از دست مجري شاد برنامه بگيره .
مجري كه تصورمي كرد الان دختر كوچولو هول ميشه ازش پرسيد: خوب خانم كوچولو اسمت چيه .
دختر كوچولو: باران
مجري در حالي كه به خانواده نگاه ميكرد تا تائيد اونها رو با خودش همراه كنه گفت: آفرين باران خانم، خوب تو ميخواي بزرگ شدي چه كاره بشي؟
باران: دكتر
مجري: خوب دكتر چي؟
باران: دكتر زنان
مجري : خوب دكتر زنان، آفرين خوب دوست داري اولين مريضت كي باشه؟
باران: شما ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
**اينجا بود كه كل شركت كنندهها كه تقريبا دور تا دور محوطه رو گرفته بودن زدن زيرخنده،مجري كه ميخواست جلوي شرمساريش رو بگيره با خنده گفت:خوب اين هم از شانس ماست،دومين مريضت كي باشه؟
باران: بابام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
***
برای دل خودم: چه دنیای بیشیله پیلهای دارن این بچهها