از تو نوشتن قدغن

آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانه امان جدا کردند هنوز به یاد دارم. تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفره امان بر دلم مانده است.

نازنین؛

دانش آموز حواس پرت کلاس تو، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکی ها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژه های قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است. همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمی داند در قرنی که هم جنس های تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفته اند، در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد.

همبازی آرام تو، انگار نه انگار که بزرگ شده، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچه های خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت. تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانه ات را با او قسمت کنی.

نازنین؛

همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده، گویا هنوز نمی داند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیرمنقول رسیده ای!، گویا نمی خواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر می برند. نمی خواهد باور کند در دنیایی که عقیده، فکر، حق، آزادی، شرافت، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست.

راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد؟

از آن زمان که حوا با “ویاری عصیانگونه” به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود؟

یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این “معصیت عظما” سبب خشم قبیله بر او گشت؟

یا نه، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به “غیرت مردانه تاریخ” برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟

یا آن زمان که دست دادن با فرشته های نه ساله، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟

یا نه، شاید آن هنگام که “عطر خوش تو”، من همبازی کودکیت را به کوچه های خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و این گونه به “قانون نانوشته طبیعت” برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم.

نمیدانم… نمیدانم… از کجا آغاز شد؟

اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزاربار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگی ات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم: “دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک”¹.

اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالیکه تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازی ات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمی کنی.

اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری های زن بودن

به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام

با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می پیوندم، “یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان”

همبازی کودکیهای سارا

فرزاد کمانگر

بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج

۲۱ بهمن ۱٣٨۷

***

 براي  دل خودم:

 مي دونستم شايد گذاشتن اين متن اينجا تبعات بدي برام داشته باشه مخصوصا با اين اتفاقات اخير كه داره مي افته ولي انقدر قشنگ بود و صادقانه كه دلم نيومد نزارم .

چقدر خوب بود كه اگر عاشق مي شديم حرمت عشقمون رو حفظ مي كرديم

 

ما ايراني‌ها...

 خوندن و دونستن بعضی چیزا خالی از لطف نیست مثل این چیزا :

فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره! 

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!

فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش … استفاده کنه!

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می‌دهند.

فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن می گن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی‌زاره اوا خواهره!

فقط در سریال‌های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم‌ها نمی‌تونند هر دو خصلت را داشته باشند.

فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه

فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه (همون بچه ننه رو میگما که گیر قبلی بود!! لول)

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه “اگه میخری بیارمش”

 فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون ۶ درجه فرق میکنه

فقط در ایرانه که داشتن زن با ۷،۸ تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه‌ها از تمام میهمان‌ها و خدمه بیشتره

فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی

فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه ۲۵ سانتی میپوشه

فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!

فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می‌شن و می‌پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه‌هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!

فقط در ایرانه که ابروی دختراش ۶ خط بالاتره

فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!

فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل !

فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا ۲ لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده !

فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه !

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون ۴ سال داشته باشه چه ۴۰ بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن !

فقط ایرانی‌ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه !

فقط ایرانی‌ها هستند که در فرودگاه‌ها یه ۴۰/۵۰ کیلو اضافه بار دارن !

فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل ۵ ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست !

فقط ایرانی‌ها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم !

فقط در اداره‌های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره میچرخه!

فقط در اداره‌های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده‌های شما گم بشه…!

فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!

فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می‌تونه فیلتر رو دور بزنه!

***

خداييش چه آدماي خوبي هستيم‌ها بايد قدر خودمون رو بدونيم

نمایه ای از خرد باستان

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می‌گذاشت، آویخته بود و از این کوزه‌ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می‌کرد.
یکی از این کوزه‌ها ترک داشت،درحالی که کوزه دیگر بی‌عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می‌داشت .
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه‌ها،راه دراز جویبار تا خانه را می‌پیمود،آب از کوزه‌ای که ترک داشت چکه می‌کرد و زمانی که زن به خانه می‌رسید،کوزه نیمه پر بود....................
دو سال تمام،هر روز زن این کار را انجام می‌داد و همیشه کوزه‌ای که ترک داشت،نیمی از آبش را در راه از دست می‌داد.
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می‌بالید.
ولی بیچاره کوزۀ ترک‌دار از خودش خجالت می‌کشید،از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه‌ای را که برایش در نظر گرفته بودند،می‌توانست انجام دهد.

پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت:من از خویشتن شرمسارم.زیرا این شکافی که در پهلوی من است،سبب نشت آب می‌شود و زمانی که تو به خانه می‌رسی،من نیمه پر هستم .
پیرزن لبخندی زد و به کوزۀ ترک‌دار گفت:آیا تو به گل‌هائی که در این سوی راه،یعنی سوئی که تو هستی، توجه کرده‌ای؟می‌بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است.
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم،و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می‌گردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام،من از گل‌هائی که اینجا روئیده‌اند چیده‌ام  و خانه ام را با آنها  آراسته‌ام.
اگر تو این ترک را نداشتی،هرگز این گل‌ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی‌یافت هر یک از ما عیب‌ها و کاستی‌های خود را داریم.
ولی همین کاستی‌ها و عیب‌هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می‌سازد ما باید انسان‌ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم

***

براي دل خودم :  كاش اين طوري نمي‌شد

نشانه‌های زن و شوهری چیست ؟

روزي زن و شوهر جواني از راهي مي‌رفتند. ماموران تا آنها را ديدند خواستند،گيري دهند پس پرسيدند: شما دو با هم چه نسبتي داريد؟

 زن و شوهر جواب دادند: زن و شوهريم.

 از آنها مدرك خواستند گفتند:نداريم!

ماموران پرسيدند:پس چگونه باور كنيم كه شما دو نفر زن و شوهريد؟

گفتند: ما نشانه‌هاي فراواني داريم براي ثابت كردن اين امر،اول اينكه آن مدل افراد كه شما مي‌گوييد دست در دست هم مي‌روند و ما دستهايمان از هم جداست.

دوم آنكه آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه مي‌كنند و ما رويمان به طرف ديگري‌ست.

سوم،آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن با احساس با هم حرف مي‌زنند و ما به هم هيچ احساسي نداريم.

چهارم، آنكه آنها با هم بگو بخند مي‌كنند و ما غمگينيم.

پنجم، آنكه آنها به هم چسبيده راه مي‌روند و ما يكي از آن يكي جلوتر مي‌رود.

ششم، آنكه آنها هنگام با هم بودن كيكي بستني چيزي مي‌خورند و ما هيچ نمي‌خوريم.

هفتم، آنكه آنها هنگام با هم بودن بهترين لباسهايشان را مي‌پوشند و ما لباسهاي قديمي تنمان است.

هشتم، آنكه...

پس ماموران عصباني شده گفتند: برويد برويد..

***

براي دل خودم: خدار و شكر مجردم

چرا مردا دوست دارن يه زن داشته باشن چند تا معشوقه ؟؟؟؟ 

باران كوچولو...

توي دو سه تا پست قبلي درباره حاضر جوابي بچه‌ها  مطلبي رو گذاشته بودم ولي تا حالا به شخصا نديده بودم تا اين كه چند روز پيش به هواي افتتاح طرح بيوايمپلنت‌هاي قلبي عروقي كه ما رو تو دنيا رقيب تك وتنهاي آمريكايي‌ها كرد رفتيم كيش البته با محمود جون الف- نون .

 اين كه بازديد چي شد و برنامه چه جوري بود به يك كنار، طرفاي غروب فرصتي بود تا با دوتا همسفرهام بريم يه گشتي بزنيم، بنا به پيشنهاد شيرين عكاس روزنامه گسترش رفتيم بازار مريم و بنا به آن كه خانم‌ها نمي‌تونن خريد نكنن يه چند تا تيكه كوچولو خريديم، مغازه‌‌دار دلش شوخت و يه تعدادي برگه قرعه كشي داد كه بتونيم تو قرعه كشي شركت كنيم .

بعد از نيم ساعت انتظار براي من چون شيرين رفت بازار ونوس رو بينه و آقاي حكمه هم رفت داروخانه قرص سر درد بخره و توي اين فاصله يه خانواده اصفهاني با يه نوه بامزه سرگرمم كردن تا يه دفعه يه آقاي موقشنگ لاغر به عنوان مجري به همراه يه مرد سن و سال دار به عنوان ناظر قرعه كشي اومدن و رسما برنامه‌اشون رو شروع كردن

آقاي مجري كه سعي مي‌كرد با وجود تعداد كم شركت كننده محفل رو گرم كنه،با گذاشتن آهنگهاي شاد و تشويق براي اين كه هر كي بهترين دست بزنه بهش كادو مي‌دم همه رو ترغيب به دست زدن مي‌كرد و البته خدا وكيلي وعده سرخرمن نداد و تقريبا به همه كساني  كه  دست مي زدن يعني هر خانواده يك كادو داد هم دوربين و هم همزن برقي و ...

تا اين جاش كه خوب بود  و از اون بالا به گروه سه نفره ما اشاره مي كرد كه چرا دست نمي‌زنيم تا اين كه نوبت به قرعه كشي رسيد اولين شماره رو خوند و گفت خانم نرگس ... كه خنده ما سه تا رفت رو هوا آقاي حكمه گفت نخون همين جاست  و يه اطو با ماركي كه تا حالا نديده بودم رو برنده شدم و البته كادوي دوم هم همزن برقي به يك خانم و كادوي سوم كه سشوار بود به آقاي حكمه رسيد يعني دقيقا از سه تا كادو دو تاش به گروه ما رسيد كه به گفته مجري  اصلا حال دست زدن نداشتيم .

تا اينجاي قضيه كه خيلي عادي بود تا اين كه مجري خوشحال با اون موهاي فرفري و هيكل لاغرش كه تصور زيبايي داشت تصميم گرفت يه خانواده رو كه تازه به جمع اضافه شده بودن سورپرايز كنه پس دوباره يه اهنگ جديد گذاشت و گفت هر كي بهتر دست بزنه بهش يه دوربين عكاسي مي‌دم  اهنگ كه شروع شد تمام حواسش به خانواده جديد الورود و دختر كوچولويي بود كه تو بغل بابابزرگ نشسته بود، بنابراين بيا دختركوچولوي ناز بيا ببينم

دختر كوچولو با ناز و ادا رفت بالاي سن و لبخند راضي از رضايت مامان بزرگ و بابابزرگ و مادر دل دختركوچولو را قرص كرد كه با خيال راحت مي‌تونه بره و كادوش رو از دست مجري شاد برنامه بگيره .

مجري كه تصورمي كرد الان دختر كوچولو هول مي‌شه ازش پرسيد: خوب خانم كوچولو اسمت چيه .

دختر كوچولو: باران

مجري در حالي كه به خانواده نگاه مي‌كرد تا تائيد اونها رو با خودش همراه كنه گفت: آفرين باران خانم، خوب تو مي‌خواي بزرگ شدي چه كاره بشي؟

باران: دكتر

مجري: خوب دكتر چي؟

باران: دكتر زنان

مجري : خوب دكتر زنان، آفرين خوب دوست داري اولين مريضت كي باشه؟

باران: شما

**اينجا بود كه كل شركت كننده‌ها كه تقريبا دور تا دور محوطه رو گرفته بودن زدن زيرخنده،مجري كه مي‌خواست جلوي شرمساريش رو بگيره با خنده گفت:خوب اين هم از شانس ماست،دومين مريضت كي باشه؟

باران: بابام

***

برای دل خودم: چه دنیای بی‌شیله پیله‌ای دارن این بچه‌ها

پري خانم بايگان شرکت

 نمی‌دونم انگار قسمت نيست من از دل خودم حرف بزنم،هر وقت نيت كردم جدي جدي از ته دلم بنويسم يه چيزي پيش اومد كه نشد انگار قسمت نيست

حالا در هر صورت نمي‌شه گفت ديگه، ولي خداييش مطالبي رو هم كه در اين فرصت پيش اومد و گذاشتم قشنگ بود مثل همين مطلب پري خانم كه واسه خودم من خيلي درس داشت ،واقعا جدي مي‌گم 

من كه مي‌خوام از لحظاتم استفاده كنم البته چند ساله كه تو لحظه زندگي مي‌‌كنم و از لحظاتي كه توشم لذت مي‌برم ، فقط اگر بتونم روي خودم كار كنم كه خاطره‌‌هام رو هم فراموش كنم عالي مي‌شه   

اين هم داستان پري خانم :

پري ترشيده بود. 45 سال داشت و سال‌ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي‌کرد. کارش اين بود که نامه‌هاي رسيده را دسته‌بندي و بايگاني مي‌کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم‌هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي‌پوشيد و اين کفش‌ها اثر زنانگي‌اش را کمتر مي‌کرد.

 يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم‌هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي‌کرد.

اين اتفاق بي‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري‌ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح‌ها آقايي پري را مي‌رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال‌ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي‌کردم پري روي زمين راه نمي‌رود.

 با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي‌رفت، سر ميز دوستانش مي‌ايستاد و اغلب اين جمله را مي‌شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي‌گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي‌برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي‌زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي‌کرد. ساعت‌ها براي ما زود مي‌گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي‌کرد و انتظار مي‌کشيد.

 سر ساعت دو که مي‌شد آقا بهروز مي‌آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي‌گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي‌گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي‌نشست و به کسي نگاه نمي‌کرد. چشم مي‌دوخت به زمين تا پري بيايد.

وقتي پري از اتاق رئيس مي‌آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف‌ناپذير مي‌گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي‌رفت و کيفش را برمي‌داشت و با آقابهروز از در مي‌زدند بيرون.  اين حال و هواي عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي‌آمد. قرار شد در يک شب دل‌انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه‌هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي‌کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد.

پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي‌زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان‌ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده‌اند. حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي‌تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است.

آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پري را مي‌آورد مي‌رساند و عصرها او را مي‌برد ولي ديالوگ‌ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي‌ديد بالاخره تکه‌يي بهش مي‌انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف‌هاي بي‌نمک که به تازه دامادها مي‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد.

 روز شنبه نمي‌دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم‌هاي پري نگاه کنيم. حتي مي‌ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌يي شيريني. ته چشم‌هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله‌تر و فضول‌تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟»

پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم‌هايش پايين ريخت. ما فهميديم راست مي‌گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه‌ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي‌کرديم. 

***

براي دل خودم: كاش ياد بگيريم از چيزايي كه داشتيم و از دست داديم كينه به دل نگيريم

بچه‌هاي حاضر جواب

 می‌دونم خیلی وقته که ننوشتم و اصلا قرار گذاشته بودم در مورد يه چيز ديگه بنويسم ولی خداييش اين مطلب انقدر خوب ود كه دلم نيومد شماها نخونيد حداقل يه كم مي‌خنديد  

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.  معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندارعظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.  دختر کوچک پرسيد: پس چطورحضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟   معلم که عصبانى شده بود تکرارکرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين ازنظر فيزيکى غيرممکن است. دخترکوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟   دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد .

***

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.  ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.  از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟ مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود. دخترکوچولوکمى فکرکرد وگفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! 

 ***

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دورهم جمع شوند.  معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.  يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

***

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود .  بچه‌ها گفتند: بله  معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟  يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست . 

***

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سرميزيک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست .  در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

***

براي دل خودم:

گفتي زخاك كمترند عاشقان تو /از خاك بيشتر نه،كه ز خاك كمتريم

 ویرایش : من این شعر رو این جوری دوست داشتم ولی انگار اینطوری درسته:

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/از خاک بیشتر نه ، که از خاک کمتریم