سالهاي خيلي خيلي پيش بود

ي باغبون مهربون براي نگهداري پرنده كوچولوش ي باغ بزرگ و سر سبزي  رو درست كرد . باغ بزرگي كه زيباييش حد نداشت .. شايد خيلي خيلي بزرگ نبود شايد باغبونش خيلي خيلي پرنده رو دوست نداشت شايد گاهي پرنده هاي ديگه اي براي باغبونش آواز خونده بودند اما پرنده هميشه فكر مي كرد تنهاي تنهاي تنهاست . يعني تنها پرنده اي كه باغبون براش گل هار و آب مي ده ، درختا رو حرص مي كنه .. اونپ رنده فكر مي كرد همون طوري طوري كه ان باغ رو همه دنياي خودش مي دونه .... اون باغبون هم پرنده رو تنها پرنده باغش مي دونه و صداي قشنگ پرنده هاي ديگه ... رنگ و روي زيباي پرنده هاي ديگه نمي تونه  حواس باغبون رو از پرنده پرت كنن .... پرنده خوش بود ... حتي اگر ماه هاي زيادي  باغبون يادش مي رفت به پرنده نگاه كنه ياد پرنده كنه ...پرنده دلش خوش بود ... حتي وقتي دلش مي گرفت مينشست و با باغبون توي خيالش حرف مي زد براش درددل مي كرد و به اين فكر نمي كرد كه نبود باغبون مي تونه پرنده رو ناراحت كنه ....  حتي درد دل با باغبون دل پرنده رو شاد مي كرد پشتش رو گرم مي كرد كه يكي پرنده رو دوست داره ... هر سال پرنده روز توليد باغبون سر از پا نمي شناخت تا براي باغبون گلي رو به رسم  دوستي پشت پنجره بزار براش آواز بخونه تا باغبون بدونه اگر همه پرنده ها از باغ رفتن اما پرنده هست ... باغبون هم روزي رو كه پرنده سر از تخم كوچيكش  در آورده بود رو خوب يادش بود ... هر سال روز تولدش رو زود زود تبريك مي گفت ... كادوهاي پرنده خاص بود... پرنده با شوق زياد كادوهاي پر مهر باغبون رو نگه مي داشت .. حتي وقتي باغبون زير سايه درخت مي نشست و براي پرنده از زيباييش مي گفت پرنده تك تك كلمات رو حفظ مي گرد تا يه روز كه باغبون نيست با تكرار اونها يادش بيفته باغبون چقدر دوسش داره ..... اما دنيا با پرنده سر ناسازگاري گذاشت... سالها گذشت و گذشت اما باغبون ديگه باغبون روزهاي اول نبود ... باغ ديگه باغ روزهاي اول نبود ... باغبون وقتي با درختا حرف مي زد  ديگه طراوت اوليه رو نداشت باغ كم كم رنگ پاييز به خودش مي گرفت ... پرنده هاج و واج مونده بود ... حتي باغبون به گذاشتن گل پشت پنجره خونش تو روز تولدش هم توجه نكرد... ولي پرنده ترس به خودش راه نداد بي محلي ها رو به پاي پرنده هاي جديد باغ گذاشت .. گردن روزگار گذاشت ...  توي دلش مي گفت باغبون روز تولدم رو فرامش نمي كنه اون روزه كه مي فهمم باغبون هنوز دوستم داره تا اين كه روز تولدش هم گذشت ولي باغبون نيومد .... 10 روز گذشت ما باغبون نيومد ... پرنده نگران از نبود باغبون ..اما نه باغبون بود  و نه باغ ديگه باغ بود .. سردي پاييز وسط تابستون باغ رو سرد سرد كرده بود ... پرنده اخرين تلاشش رو هم كرد بالاي سر باغبون شروع كرد به اواز خوندن اما هيچ حركت آشنايي از باغبون نبود .... باغبون يادش رفته بود .... دنيا رو سر پرنده كوچولو خراب كرد ... باغ با همه عظمتش چرخيد و چرخيد ..... صداي شكستن دل پرنده حتي از صداي  جار زن تو كوچه هم بلند تر بود ..... در كلبه باغبون بسته بود ... قفل پنجره ها افتاده بود .... نه از باغبون خبري بود و نه نشونه اي از حضور باغبون بود ...... پرنده منتظر موند تا باغبون پيداش بشه اما باغبون  فكر برگشت نداشت .... پرنده تنها  و دل شكسته بالاي درخت نشست و به برگهاي زردي نگاه كرد كه دونه دونه از بالاي درخت كف سرد باغ رو نشونه مي رفتن .....

حالا پرنده داشت مطمئن ميشد كه بايد بره ... اين باغ ديگه باغ اون نبود ... فقط يك چيز مشخص بود ... باغبون پرنده رو فراموش كرده بود ...