ادبيات پشت كاميوني ....

عاشق بی انتظار مادر

علم بهتر است يا ثروت؟،

 هيچکدام فقط ذره ای معرفت"

دا  کر  سی  چنت   بی. (يعنی مادر پسر برای چی خواستی؟)

 به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار!

 به مد پوشان بگوييد آخرين مد کفن است

 عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت ---- سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت

 ناز نگات قشنگه!

تند رفتن که نشد مردی -------  عشق است که برگردی

هر کجا محرم شدی -چشم از خيانت باز دار -چه بسا محرم با يک نقطه مجرم ميشود،

 مبر ز موی سفيدم گمان به عمر دراز -------  جوان به حادثه ای زود پير ميشود

گاهی "دست بزن ولی خيانت مکن"

منم يه روز بزرگ ميشم.

 زندگی بر خلاف آرزوهايم گذشت.

 داداش جان به خاطر اشک مادر يواش!

 افسوس همه اش افسانه بود!

 من از عقرب نميترسم ولی از سوسک ميترسم من از دشمن نميترسم ولی از دوست ميترسم.

 من نمی گويم مرا ای چرخ سرگردان مکن --هرچه می خواهی بکن محتاج نامردان مکن!

 شد شد، نشد نشد

بوسه مگر چيست--  فشار دولب -- اين که گنه نيست --  چه روز و چه شب.

بميرد آنکه غربت را بنا کرد -------  مرا از تو، ترا از من جدا کرد

برگ از درخت خسته می شه -------  پاييز فقط يه بهانه است

در اين دنيا که مردانش عصا از کور می دزدند------- من بيچاره دنبال مرد می گردم

دنبالم نيا آواره ميشی

رفاقت قصه تلخی است که از يادش گريزانم

 روی قلبم نوشتم ورود ممنوع -------  عشق آمد گفتم بيسوادم!

 "تو هم خوبی!

 از بس خوردم مرغ و پلو ------- آخر شدم مارکوپولو

 سر پايينی پرنده -------  سر بالايی شرمنده

 "اسيرتم ولی آزاد"

بخاطر دلم ولم.

 100 بار بدی کردی و دیدی ثمرش را ------- خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

 قربان وجودت که وجودم ز وجود تو بوجود آمد

مادر تو که بي وفا نبودی

 پدر سگ! دلم دادم بری باهاش حال كنی ------- نه كه بری جيگركی بازكنی !!

رفيق بي پدر ، مادر

 تو رو اگه من نشورم كي ميشوره ( عروسكم )

باغبان در را مبند من مرد گلچين نيستم -- من خودم گل دارم و محتاج يک گل نيستم!

تمام مرده شويان راضيند بر مردن مردم بنازم مطربان را که خلق را مسرور ميخواهند!

 ای آسمون کبود ------- واسه همه بود واسه ما نبود؟؟؟؟

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم ------- بس که تکخال محبت بر زمين انداختيم

 گرپادشاه عالمی ، بازهم گدای مادری

 نمی خام شمع باشم دخترا فوتم کنن ------- میخام سیگار باشم لوطیا دودم کنن

اي بلبل اگر نالي من با تو هم آوازم تو عشق گل داري،من عشق گل اندامي!

همه از من میترسن ------- من از نیسان آبی

هندونه بده قاچ كنيم ------- لوپتو بده ماچ كنيم !

 دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم-------  طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

دنيا همه هيچ و زندگانی همه هيچ -------  ای هيچ برای هيچ بر هيچ مپيچ

به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد

***

براي دل خودم:

خنديديم تو اين  وا نفسا

دنبال آرامشم ....

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را به تصویر بکشد.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در چمن می‌دویدند،رنگین کمان در آسمان،و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی، تصویر دریاچه‌ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می‌شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می‌کردند، در گوشه‌ی چپ دریاچه، خانه‌ی کوچکی قرار داشت، پنجره‌اش باز بود، دود از دودکش آن بر می‌خواست، که نشان می‌داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می‌داد اما کوهها ناهموار بود، قله‌ها تیز و دندانه‌ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه‌ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. این تابلو با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می‌کرد، در بریدگی صخره‌ای شوم، جوجه پرنده‌ای را می‌دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه‌ی طوفان،جوجه گنجشکی، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده‌ی جایزه‌ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی‌مشکل و بدون کار سخت یافت شود، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می‌گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود.

***

اين داستان رو بارها و بارها خوندم تا ياد بگيرم تو سخت‌ترين شرايط هم مي‌تونم آروم باشم ولي نشد .

 خيلي  دلم آرامش مي خواد خيلي ولي بدست نمي‌يارم

 هر روز يك قصه جديد يه بازي جديد برام رو مي‌شه كه خيلي خسته‌ام كرده

****

براي دل خودم:

 من دوست داشتن را در صبر و سكوت ديدم

 من دوست داشتن را درگريه خاموش ديدم

 من دوست داشتن را در ناملايمتي‌هاي زمونه ديدم

 من دوست داشتن را در گذر روز به ماه و سال ديدم

 من دوست داشتن را در ...

و اما ...

 من تنفر را در" به درك اسفل سافلين" يافتم        

اين هم يه مطلب اقتصادي ...

 دلم مي خواست يه مطلب اقتصادي بزارم رو اقتصاد نويس تا دوستان ايراد نگيرن كه وب اقتصادي بدون مطلب اقتصادي!!

 به هر حال اين يكي از چند تا مطلبي كه توي روزهاي گذشته گذاشتم روي ايلنا و البته تا اين لحظه آخريش آخه تا چند دقيقه ديگه يه گزارش جديد مي‌زارم كه به درد ماشين دارها مي‌خوره .

شرمنده اگر به مذاقتون خوش نمي‌ياد گذري حل مي شود انشالله ....

 

يكسال از افتتاح نمايشي قطارشيراز- اصفهان گذشت:

قطاري كه سوت نمي‌زند

يكسال پيش و همزمان با سالگرد ملكوتي امام‌خميني(ره) وزير راه و ترابري به همراه معاون اول رييس جمهور به شيراز رفت تا عده‌اي از خانواده شهدا را سوار بر قطاري كند كه به ظاهر قرار بود به اصفهان و سپس به تهران بيايد و خانواده‌هاي شهدا را به مرقد امام برساند تا به تصور مسولان وزارت راه آرزوي ديرينه مردم شيراز توسط استاد رييس جمهور محقق شده و وزير افتخار رساندن خانواده‌هاي شهدا همزمان با سالگرد رحلت امام خميني را در كارنامه خود به ثبت رساند.

راه‌آهن 506 کیلومتری اصفهان- شیراز در حالی روز 13 خردادماه افتتاح شد که در همان زمان منابع محلي اعلام کرده بودند هيچ يك از ايستگاه‌هاي اين قطار آماده افتتاح نيست و این راه‌آهن پس از افتتاح توسط مسئولان امر و عبور قطاری حامل زائران شیرازی به سمت تهران برای تکمیل پروژه تعطیل تا عملیات بلاست‌ریزی و تراورسها تکمیل و ارتباطات ایستگاه‌ها برقرار شود و چرا که با وضعیت این راه‌آهن، آماده بهره‌برداری نیست و عبور قطار حادثه آفرین خواهد بود.

به اين جهت قطار نمايشي شيراز– اصفهان در روز13خرداد حامل زائران بود و با سرعت 30 کیلومتر بر ساعت حرکت کرد و تنها از شیراز تا آباده در حدود 7 ساعت طول کشید تا مسافران جا به جا شوند مسیری که باید در حدود 11 ساعت به طور عادی طول می‌کشید تا مسافران به تهران جابه جا شوند، حدود 17 ساعت به طول انجامید و اين امر خود به خوبي اذعان از آماده نبودن زير ساخت‌ها و بالاست‌هاي مسير داشت البته قرار بود اين قطار با سرعت 160 كيلومتر در ساعت حركت كند كه بنا به شواهد اين قطار با سرعت 30 كيلومتر در ساعت يعني يك سوم سرعت قطارهاي معمولي كه با سرعت120 كيلومتر در ساعت حركت مي‌كنند، حركت كرده است تا در حين حركت حادثه و در نهايت مشكلي براي مسافران اتفاق نيفتد.

در آن زمان بنا به گفته مسوولان شيرازي هنوز بالاست‌ریزی در مسیر اقلید تا اصفهان تکمیل نشده بود و از قسمت سعادت‌شهر تا شیراز پیچ‌های تراورس‌های بتنی به ریل نیز کامل سفت نشده‌اند و هر لحظه احتمال وقوع حادثه بود.

به اين جهت اين قطار تنها سه روز پس از افتتاح نمايشي‌اش متوقف شد تا مسئولان مجددا مسير را ريل گذاري و اقدامات زير سازي لازم و ايستگاه سازي‌ها را انجام دهند. از آنجا كه وزارت راه و ترابري براي افتتاح نمايشي اين مسير بسيار هزينه كرده بود بنابراين مردم شيراز هر لحظه به دنبال زمان افتتاح رسمي اين طرح در مواجه با مسولين وزارت راه و استانداري شيراز از آنها در مورد زمان قطعي افتتاح اين قطار سوال كردند تا اين كه در نهايت مسولان چندين بار زمان‌هاي متفاوت چند ماهه را اعلام و سپس زمان اعلامي را تغيير دادند تا همانند سال‌هاي قبل مردم شيراز را همچنان منتظر شنيدن صداي سوت اين قطار بگذارند.

در آن زمان البته دستغيب نماينده مردم شيراز نيز به اين افتتاح نمايشي واكنش نشان داد و از مردم شيراز خواست تا از خريد بليط اين قطار تا زمان افتتاح رسمي اين قطار خودداري كنند و حتي اين اقدام وزارتخانه را دليلي براي استيضاح وزير راه خواند.

عضو کمیسیون صنعت و معدن مجلس در آن زمان اظهارداشت: «برای احداث تخصصی راه آهن باید چندین مرحله را پشت سر گذاشت. مراحلی که کوبیدن خاک 98 درصد، بالاست و تراوس و در نهایت ریل گذاری را شامل می‌شود. این در صورتی است که در زمان احداث راه آهن اصفهان – شیراز علاوه بر این‌که در برخی از مسیرها حتی کوبیدن خاک به زیر 98 درصد می‌رسد. مرحله بالاست نیز در برخی از مسیرها انجام نشده و شاهد هستیم که قطعات بتنی مستقیماً بر روی خاک کوبیده قرارگرفته است».

وي با اشاره به این‌که مسوولین بارها گفته‌اند که حلاوت و شیرینی این پروژه را با دیدگاه‌های سیاسی نباید تلخ کرد، تاکید کرد: «اگر این راه آهن استاندارد است پس چرا زمان فروش بلیت‌های این قطار را به 4 ماه دیگر موکول کردند. آیا این امر به این دلیل نیست که در این زمان می‌خواهند به دوباره کاری این پروژه بپردازند»؟

نماینده شیراز در مجلس گفت: «در هیچ کجای دنیا تاکنون سابقه نداشته است که اولین سفر یک قطار به حمل مسافر اختصاص یابد، در صورتی که باید تا ماه‌ها از قطار تازه احداث شده در جهت حمل بار استفاده شود تا تمامی ‌ابعاد و شاخصه‌های ایمنی مورد ارزیابی قرار گیرد. اما امروز شاهد هستیم که این روند در کشور ما به گونه‌ای دیگر است».

بنا به گفته مسولان وقت وزارت راه و ترابري براي انجام اين پروژه حدود 600 تا 700 میلیارد تومان خرج شده است این در حالی که در گذشته چینی‌ها قرار بود با مبلغی کمتر از این راه‌آهن را اجرا کنند اما کار از دست آنها گرفته شد و به پیمانکاران ایرانی سپرده شد.

حال پس از گذشت يك سال از افتتاح نمايشي اين راه آهن و پس از افتتاح مجدد آن به مناسبت عيد نوروز بعد از بارها اعلام زمان افتتاح اما هنوز سوت اين قطار با فواصل زماني بلند شنيده مي‌شود چرا كه بنا به گفته مردم شيراز پس از ايام نوروز مجدد فروش بليط براي اين قطار متوقف شده است به گونه‌اي كه دانشجويان شيراز براي تردد به تهران و حضور در نمايشگاه كتاب با پاسخ " فعلا فروش بليط نداريم " مواجه شدند تا مسوولان براي چندمين بار در طي يك سال امكانات لازم براي اين قطار را فراهم كنند تا شايد روزي برسد كه قطار شيراز- اصفهان- تهران به طور متناوب تردد داشته باشد.

البته روح الله احمدزاده استاندارد فارس كه گويي از توقف فروش بليط اين قطار اطلاعي ندارد در اين باره گفت: تردد مسافر در اين خط ادامه داد و متوقف نيست اين قطار آرزوي 70 ساله مردم شيراز است كه در گير كمبود بودجه است.

وي ادامه داد: براي تكميل اين پروژه 450ميليارد تومان ريالي و 150 ميليون يورو ارزي اختصاص يافت كه توانست 95 درصد پيشرفت فيزيكي داشته باشد و چنانچه وزارت راه و ترابري همت كرده و ساير هزينه‌هار ا متقبل شود، مي‌توان اين عمليات اجرايي اين راه آهن را كامل كرد.

استاندار فارس افزود:5 درصد باقي مانده مربوط به ايستگاه‌هاست كه وزير در زمان افتتاح اين قطار قول مساعد داد كه براي اعتبارات آن فكري كند تا پايان سال تكميل شود و با توجه به گذراندن سه ماه از سال جاري اميدواريم با تخصيص اعتبار 130ميليارد تومان ديگر براي تكميل ايستگاه‌ها بتوانيم اين مسير را كامل كنيم.

احمدزاده تصريح كرد: هنوز هم تردد مسافرين از ايستگاه صدرا صورت مي‌گيرد و اين ايستگاه به عنوان ايستگاه موقت راه‌اندازي شده است.

به اين جهت به نظر مي‌رسد با وعده‌هاي اعلامي از سوي مسوولان وزارت راه و ترابري و نحوه تخصيص اعتبارات به پروژه‌هاي اين وزارت‌خانه هنوز هم نمي‌توان به افتتاح رسمي اين پروژه اميدي داشت و بايد هر سال افتتاح نمايشي آن را سال شمار كنيم البته وزير راه و ترابري افتتاح اين مسير را نمايشي نمي‌داند و در مرداد سال گذشته براي اين كه به خبرنگاران حوزه راه ثابت كند كه اين مسير تكميل شده است و مشكلي وجود ندارد وعده داد تا هفته پاياني مرداد ماه خبرنگاران از اين مسير بازديد كنند كه هنوز نه وعده وزير محقق شده و نه خبري از بازديد خبري از اين مسير وجود دارد كه خود نشان دهنده اين امراست كه اين مسير هنوز آماده نيست و وزارتخانه به جهت آماده‌سازي كامل از حضور خبرنگاران دراين مسير جلوگيري مي‌كند.

تو....

هزار صبح توانستی و نخواستی اما

 رسيدنی است شبی که بخواهی و نتوانی

محبت دوستان ...

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب
عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم.. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.

اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشمش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.

روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می
کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار
جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم.
بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در  ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه درتصمیمی که گرفتم, تردید کنم.


"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم : از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

برای دل خودم:

 خیلی وقت پیش این مطلب توسط یکی از دوستام برام ایمیل شد همون طوری که شاید برای شماها ایمیل شده باشه .اولش  از دست مرد خیلی عصبانی شدم  خیلی   آخه جدیدا خیلی از این رفتارها رو از طرف مردایی که یک روزی داعیه دار عاشقی بودن  شنیدم . نمی خوام از کاری که این خانم کرده حمایت کنم ولی خداییش ورود یه زن جدید به زندگی یک مرد انقدر ارزش داره که بخواد کل لحظات خوش قبلی رو از یاد ببره ؟؟؟؟ 

یعنی اگر بخواهیم فرض رو بر این بگیریم که مرد یک روزی از زنش خسته می شه پس باد این فرض رو هم بذاریم که زن هم خسته می شه پس زنه هم می تونه هر وقت دلش خواست سراغ یه مرد جدید بره؟؟؟؟؟ 

نمی خوام شرایط ایران خودمون رو با همه دنیا مقایسه کنم ولی واقعا کل زندگیمون این شده که وقتی از یکی خسته می شیم به فکر تازه کردن باشیم و یه ادم دیگه رو به زندگیمون راه بدیم پس این طوری که دوباره از فرد جدید هم خسته می شیم و باید سراغ یکی دیگه بریم؟؟؟

این دیگه بدتره. مگه نه؟؟؟؟

 نه قضاوت می کنم نه نظر می دم برای خودم خوشحالم که  اولا مجردم دوما هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نه به فکر تجدید فرد جدیدی در زندگیم  بودم و نه این اجازه رو دادم که فرد دومی باشه تو زندگی کس دیگه . حالا هر کسی هر جور دوست داره فکر کنه مهم اینه که من و وجدانم  هر دو راحتیم

** توی این چند وقت شنیدن بعضی خاله زنک بازیها انقدر خسته ام کرده که حتی حوصله دوستای خوبم رو ندارم هر چند که همیشه داعیه دار این بودم که نباید به حرف مردم اعتنا کرد ولی تجربه اش خیلی سخته . به قول یک دوست خوب آدما  چند دسته ان یا از روی بی کاری پشت بقیه حرف می زنن (که فکر کنم این دوستان اصولا باید سرشون خیلی شلوغ باشه) یا از حسادت ... من نمی خوام بگم من آدم قابل حسادتی هستم ولی در هر حال مورد دوم بیشتر در مورد حرف و حدیث های فعلی  صدق می کنه که در این صورت هم باید گفت : دوست عزیز ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان

بچه كه بوديم ...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم.

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم.

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود.

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم.

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود.

کاش قلب‌ها در چهره بود.

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالی ست.

سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد.

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست.

ناگفته‌هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد.

دنیا را ببین ...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد.

بزرگ شده‌ایم از چشم هایمان می آید !

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو می دیدن.

بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه.

بچه بودیم تو جمع گریه می‌کردیم.

بزرگ شدیم تو خلوت.

بچه بودیم راحت دلمون نمی‌شکست.

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می‌شکنه.

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم.

بزرگ که شدیم بعضی‌ها رو هیچی.

بعضی‌هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم.

بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم و همه یکسان بودن.

بزرگ که شدیم قضاوت‌های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم.

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می‌کردیم ۱ ساعت بعد از یادمون می‌رفت.

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال‌ها تو یادمون مونده و آشتی نمی‌کنیم.

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می‌شدیم.

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمی‌کنه.

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود.

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه.

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود.

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم.

بچه که بودیم تو بازی‌هامون همش ادای بزرگ‌ترها رو در می‌آوردیم.

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر می‌گردیم به بچگی.

بچه بودیم درد دل‌ها را به هزار ناله می‌گفتیم همه می‌فهمیدند.

بزرگ شده‌ایم درد دل را به صد زبان به کسی می‌گوئیم ... هیچ کس نمی‌فهمد.

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت.

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره.

بچه که بودیم بچه بودیم.

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچي دیگه ، همون بچه هم نیستیم.

***

براي دل خودم:

خداييش بعضي از ما چرا خار رو تو چشم ديگري مي‌بينيم و تير رو تو چشم خودمون نه !!!!!