جملاتي قصار از دكتر شريعتي

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي‌خوانند.

**

به سه چيز تکيه نکن.غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور مي تازد ، با دروغ مي‌بازد و با عشق مي‌ميرد.

**

و هر روز او متولد مي‌شود؛عاشق مي‌شود؛مادر مي‌شود؛پير مي‌شود و مي‌ميرد... و قرن‌هاست كه او؛ عشق مي‌كارد و كينه درو مي‌كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته‌اش را مي‌بيند و در قدم‌هاي لرزان مردش؛گام‌هاي شتاب زده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد؛

سينه‌اي را به ياد مي‌آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي‌كند... و اين‌ها همه كينه است كه كاشته مي‌شود در قلب مالامال از درد...! و اين،رنج است.

زن عشق مي‌كارد و كينه درو مي‌كند ...ديه‌اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...مي‌تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي... براي ازدواجش(در هر سني)اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانون‌گذار مي‌تواني ازدواج كني... 

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... 

او كتك مي‌خورد و تو محاكمه نمي‌شوي... او مي‌زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي‌كني... او درد مي‌كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد...    

او بي‌خوابي مي‌كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي‌بيني...  

او مادر مي‌شود و همه جا مي‌پرسند نام پدر ...

**

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن‌هاست.

**

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني.

** 

اگر مثل گاو گنده باشي،مي‌دوشنت،اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي‌كنند،اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي‌شوند... فقط از فهميدن تو مي‌ترسند.

**

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند،تو به دنبال نگاه زيبا باش.

** 

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود.هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند.اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند،مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

** 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي‌نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود، آن هم به سه دليل؛ اول آنکه کچل بود،دوم اينکه سيگار مي‌کشيد و سوم (که از همه تهوع آور بود) اينکه در آن سن و سال،زن داشت! ...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ، آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حالي که خودم زن داشتم ، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.

** 

هر كس آن چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند.

راست بگم يا نگم؟؟؟

 گاهی اوقات از خودم بدم می‌‌یاد اين كه از يكي و يا از يه ماجرايي انتقاد مي كني و در اخر به ضررت تموم مي‌شه،

روزي كه داشتيم به عنوان يه خبرنگار قسم مي‌خورديم كه حقيقت رو بنويسيم هيچ وقت فكر نمي‌كردم اگر يه روزي حقيقت رو بگي يا بايد بري زندان يا چوب حقيقت نوشتنت رو بخوري.

روز دوشنبه وزارت راه و ترابري البته زيرمجموعه‌اش يعني شركت زير ساخت يه برنامه سفري ترتيب داد تا بريم خرم آباد و از آزاد راه در حال احداث خرم آباد- پل زال بازديد كنيم .

تا اينجا كه خيلي عادي و خوب بود تا اين كه صبح كه قرار بود ۷ صبح تو فرودگاه باشيم  تا ۷.۳۰ پرواز كنيم تبديل شد به اول ۸.۳۰ . بعد از اون ۹.۱۰ دقيقه صبح.

اين كه تمام مديران روابط عمومي حوزه‌هاي مختلف وزارت راه حضور داشتند،جاي شكر داشت و تقدير و البته اگر اونا نبودن كه اصلا اين سفر خوش نمي‌گذشت.

خلاصه سرتون رو درد نيارم بالاخره ۹.۳۰ به سمت خرم آباد رفتيم و وقتي رسيديم با ۴ تا ميني‌بوس به سمت آزاد راه ورفيتم و تا انديمشك توي اين ميني‌بوس‌ها بالا و پايين پريديم  و تازه از انديمشك تا اهواز براي سوار شدن به هواپيما سوار اتوبوسهاي شديم كه توي شركت واحد استفاده مي‌شن و صندلي‌هاي فايبرگلاسي دارن!! فقط انقدر بگم كه از وسط‌هاي راه همه بچه وسط اتوبوس بودن نه روي صندلي‌هاشون!!!

خلاصه كلام اين كه شرح آنچه توي آزاد راه گذشت رو توي گزارشي كه توي قسمت ادامه مطلب آوردم گذاشتم روي ايلنا كه موجب شد بعضي‌ها بهشون بر بخوره و يكي از بهترين دوستاي گلم رو اذيت كنن.

قضاوت با شما كه من درست گفتم يا اونا ...  

ادامه نوشته

حکایت  بعضی ها ... !

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

 بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند.

 بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است ، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت !

بعضي‌ها هزار لايه دارند،

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جواني شان را مي خورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي مي‌خورند،

بعضي‌ها اصلا نان نمي‌خورند،

 بعضی‌ها ...

بعضي‌ها با گل ها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي‌ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي‌ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي‌ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي‌ها حتي زحمت فكر كردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي‌ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي‌ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است ، حق با آنهاست.

بعضي‌ها فكر مي‌كنند وقتي بلندتر حرف بزنند ، حق با آنهاست.

بعضي‌ها براي سيگار كشيدن‌شان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي‌ها فكر مي‌كنند پول مغز مي‌آورد و بي‌پولي بي‌مغزي.

بعضي‌ها براي رسيدن به زندگي راحت ، عمري زجر مي‌كشند.

 بعضي‌ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي‌ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

 بعضي‌ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدم‌ها فاصله پيوندشان مانند پل است،بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي‌ها دنياي‌شان به اندازه يك محله است،بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.   

بعضی ها دنبال چراغ می‌گردند.

بعضی تا ابد بی چراغ می‌مانند ...

بعضی چراغ راه می‌شوند،

بعضی تاریک می‌مانند و هرچه چراغ ببینند خاموش می‌کنند

بعضی‌ها دست‌هاشان بی‌چراغ اما دلشان چراغانی است.

بعضی‌ها نگاهشان یخ زده است.

بعضی‌ها دست‌های‌شان یخ زده است.

بعضی‌ها دل‌هاشان یخ زده است.

بعضی‌ها دلشان شکسته است.

بعضی‌ها ...

بعضي‌ها خيلي جورهاي مختلف هستند !....

همديگر را دوست بداريد

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورشت بود که آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميزنشسته بودند بسيارلاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می‌آمدند، آنها در دست خود قاشق‌هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته‌ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته‌ها از بازوهايشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد،خداوند فرمود:"تو جهنم را ديدی،حال نوبت بهشت است"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورشت روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می‌گفتند و می‌خنديدند.

مرد روحانی گفت:"خداوندا نمی‌فهمم؟!"

خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می‌بينی؟ اين‌ها ياد گرفته‌اند که به یکديگرغذا بدهند، درحالی که آدم‌های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکرمی‌کنند!"

هنگامی که موسی فوت می‌‌کرد، به شما می‌اندیشید.هنگامی که عیسی مصلوب می‌شد، به شما فکر می‌کرد. هنگامی که محمد وفات می‌یافت نیز به شما می‌اندیشید.

گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید که به همنوع خود مهربانی نمائید که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 ***

اينو يك دوست خوب برام فرستاد، خداييش راست مي‌گه‌ها ما اصلا به فكرهم نيستيم، هستيم ؟؟

عجب تف سر بالایی

امروزمعنی تف سر بالا روهم فهمیدم. وقتی قدیمی ها می گفتن فلان ماجرا تف سر بالاست، بالا بندازی تو ریشته، پایین بندازی تو دامنت تا امروز انقدر خوب نفهمیده بودم ولی امروز مثل روز برام روشن شد.

لعنت به هرچی که وسط زندگی آدم قرار می گیره چه آدم چه ....

هیچ وقت توقع نداشتم از بهترین آدم تو زندگیم لطمه بخورم ولی وقتی ....

ای کاش بعضی وقتا آدم واژه کم نمی آورد

کاش یبعضی وقتا این بغضای تو گلو اجازه می دادن آدم حرف بزنه شاید سبک بشه

کاش یاد گرفته بودم حرف زدن بهتر از ریختن تو خودمه 

***

وقتی فهمیدم هنوز بزرگ نشدم که دوباره اشتباه کردم