اولین ها
اولین مردمان جهان که نخ به سکه میبستند و در داخل تلفنهای عمومی
میانداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفنهای عمومی استفاده
کنند، بدون آنکه اعتبار آن کم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که نوشابههای تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا،
خاک رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلکبازی برای موفقیت ضروری
است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان
ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجرهها را هم باز
میکنند!
اولین مردمانی که در گروه کمتوسعهترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی
ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار میکنند ولی
چیزی در ۵۰۰ سال اخیر برای دنیا نداشتهاند، ایرانیان بودند!
****
براي خودم:
خودمونيمها عجب آدماي خوبي هستيمها....
به ياد يه دوست خوب...
به نزديك تو ميآيم
با يك بغل نرگس
از پيرمرد گل فروش سر چهارراه
كه در راه خانه گاهي گفتهاي
«كاش!ميتوانستيم همه نرگسهايش را يك جا بخريم.»
به خانه ميآيم
با تمام دسته گلهاي نرگس امروز پيرمرد
با نوار چسبهايي كه هميشه گفتهاي
« ببين!چه با حوصله دور نرگسها پيچيدهاند.»
پذيراي خستگيام باش
با نفسهايت كه بوي دلپذير پونههاي تازه رويده
-كنار جويهاي زلال كودكيام در شهرستان-
ميدهد
با تو فرسوده نميشوم
هر صبح
دوباره زاده ميشوم
چيز غريبي نيست كه آدم از گل هم نام خودش خوشش بياد.من هم از همون جماعتم كه عاشق گل خودمم به خاطر همين هميشه وقتي دست فروشاي گل فروش رو ميبينم ذوق زده حتما يه دست گل رو مهمون اتاقم ميكنم اين طوري هم من خوشحال ميشم و هم گل فروش
.البته اگر فصل نرگس باشه كه ديگه رد خور نداره و اگر هم نه، خوب گل رز غنچه اون هم صورتي يا سرخ محال ممكن كه از دست من در برن.
حالا كه محفل دوستانهاس بايد اعتراف كنم واقعا هميشه دوست داشتم يه بغل گل نرگس يا رز غنچه صورتي .و سرخ را بخرم ببرم خونه ولي نشد كه بشه .
ولي جاتون خالي برعكس برخي از دوستاي خوبم كه هر بار موقع خريد گل توبيخم كردن كه چرا گل ميخري و يا حتي اجازه ندادن گل بخرم كه اين كارشون را با اين جمله« وقتي تو گل ميخري يعني به وجود اومدن يك مشتري وازدياد اين مشتريها يعني نابودي گلها!!!!» منو مجاب كردن حداقل تا مدتي گل نخرم ولي خوب اين يه علاقهاس و نميشه فراموشش كرد بعدش هم مگه اگر من گل نخرم گلها براي هميشه تازه ميمونن و پژمرده نميشن؟؟؟
حالا غرض از نقل اين شعر اين بود كه منو ياد يه دوست خوب و مهربون انداخت .
يه روز كه از يك جلسه طولاني و خستهكننده بر ميگشتم دوست خوب و مهربونم كه از قضا توي اين ماجرا رييس بنده هم ميشد لطف كرد و به خاطر تاريكي شب خواست كه منو تا يه جايي برسونه. اون هم كي؟؟ وقتي كه دست فروشا سر چهارراهها دسته گلهاي نرگس را به هواي پيدا كردن يه مشتري ميچرخوندن و ميخواستن براي نرگساشون خاطرخواه پيدا كنن.
تصور كنيد من عاشق گل روم نميشد بگم ميشه يه دقيقه صبر كنيد تا من گل بخرم ؟؟ خلاصه به هر بلايي سر حرف رو باز كردم كه بتونم بگم وايسا من گل بخرم كه نگو من انقدر با حسرت به گلهاي بيچاره نگاه ميكردم كه خودش متوجه شده بود كه من ميخوام گل بخرم .
گل فروش رو صدا زد و گفت: گلهات چنده ؟
گل فروش هم شروع كرد به قيمت دادن.
توي اين وانفسا تا من بيام به خودم بجنبم و پول دربيارم ديدم يه بغل گل نرگس تو بغلمه
واي نميدونيد چه لذتي داره ببيني يكي از خواستههات برآورده شده و تو صاحب اوني هستي كه ميخواستيش
****
براي دل خودم:
اگر باز كنم اين چشمهاي بسته را بترس آن روز شايد كلاغ عاشقتر از پروانهها شود.
گریه آسمون و دل من
یه موضوع عجيب و غريب قديمي بين من و آسمون هست اونم اين كه وقتي دلم ميگيره بارون ميياد.
اين موضوع واسه خودمم هم عجيب بود تا اين كه با دوستاي خوبم قرار گذاشتيم و هر وقت دلم ميگرفت به بچهها(دوستاي خوبم) ميگفتم و منتظر بارون ميمونديم تا اين كه هر بارحتي وسط تابستون هم باروم اومد و اين شد راز بين ما .
يه روز به يك دوست كه بيشتر از همه دوستش داشتم گفتم، مسخرهام كرد و با خنده گفت: يعني اگر يه روز بارون بياد و تو دلت نگرفته باشه چي؟
آخه هيچ وقت اينطوري نشده بودخنديدم و گفتم محال كه دلم بگيره و بارون نياد پس لابد اون روز هم يه حكمتي داره ...
چند روزه كه دلم خيلي گرفته، يه دفعه بارون شروع شد نميدونيد چه لذتي داره ميبيني اين سر هميشگي باز هم همزمان با دل تو شروع ميكنهاين كه يكي مثل تو دلش گرفته هم غم داره و هم قشنگه اين كه حس كني تنها نيستي خيلي جذابه ....
البته اينو نگفتم كه ناراحتتون كنمها فقط خواستم بگم گريه خدا مثل گريه آدما دل رو ميسوزونه اون هم از نوع ناجورش
راستي يه تبصره: دوستاي خوب اينترنتي من گاهي آدم دلش ميگيره اون هم ازهمه چي و يا حتي بيدليل پس فكر نكنيد خداي نكرده من دست از پا خطا كردمها
*****
براي دل خودم:
هرچند ساده ،كوچك و دور
دوستت داشتم
دوستت داشتم و
نميدانستم در قلبت،جايي برايم نيست
صبح فردا راهي ميشوم
امشب
به اندازهي تمام شبهاي كه ديگر نيستم
به نام كوچك صدايم بزن
فراموشم ميكني ميدانم
كاش ياد ميگرفتيم وقتي طبيعت بهمون حكم ميكنه كه بايد بعضي از وقايع زندگي رو فراموش كنيم پس حق نداريم با يادآوري آن خاطرهها كه يه روز شيرين بوده دل همديگر رو بشكنيم.
من و شازده كوچولو ...
نمي دونم شماها وقتي دلتون ميگيره چي كار ميكنيد ولي من توي اين شرايط ناخودآگاه ميرم سراغ شازده كوچولو.
اصلا توي اين حال و احوال اولين چيزاي كه تو زبونم ميياد جملههاي قشنگي كه از اين كتاب حفظم .![]()
اين چند وقته اگر دروغ نگفته باشم شايد بيشتر از صد بار CD و كتاب شازده كوچولو رو گوش كردم و ورق زدم.نميدونيد چقدر لذت بخشه وقتي حرفايي كه تو سرت و تو دلت هستند را يك جور ديگه به زبونت ميياد.
شايد از نظرخيليها، ارتباط گيري با اين كتاب و داستان انچنان جذاب نباشه ولي واسه من اين كتاب تنها همدم روزاي تنهايي و دلگيري و البته به خاطروجودش خيلي وقتا راحتتر با مسائل مختلف كنار اومدم. آخه لازم نبوده دق و دليمو سر بقيه خالي كنم .![]()
![]()
البته اصولا آدم سختيام و نميتونم حرف دلم رو بزنم پس ميريزم تو خودم و در نهايت يه دفعه قاطي ميكنم و از عالم و آدم سير ميشم .![]()
![]()
مي دونيد الان ياد كدوم قسمتش افتادم همون لحظهاي كه شازده كوچولو ميگه:” یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!“
آخي چقدر دلش گرفته بودها ![]()
يا اون لحظهاي كه از دست مرد خلبان حرصي ميشه و ميگه:” اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میكنه. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!“![]()
راست ميگه ما ادمها عادت كرديم خودمون رو بزرگ و مهم فرض كنيم و به خاطر اين تصور غلطمون به خودمون مغرور بشيم البته بگذريم كه گاهي هم به خاطر تكيه به بقيه فكرميكنيم آدم مهمي هستيم
شايد هم به قول گل كوير شازده كوچولو چون ما آدما بي ريشه ايم همين ريشگي اسباب دردسرمون شده ولي هميشه عاشق قسمت روباهش بود .
يادتونه ؟؟؟
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخه.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخوام.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
شهريار كوچولو: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیارهی دیگر است؟
شهريار كوچولو: آره.
روباه: تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
شهريار كوچولو: نه.
روباه:محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
شهريار كوچولو: نه.
روباه آهکشان گفت: همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟
روباه گفت:این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: همین طور است.
شهريار كوچولو:پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
...
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
*******
براي دل خودم:
كاش مي فهميديم كه چقدر نسبت به چيزايي و آدمايي كه اهلي ميكنيم مسووليم

