حالا دیگه نمی دونم باید چی بگم؟
چند روزه می خوام یه چیزی بنویسم نه دستم می ره و نه دلم
اصلا حوصله ندارم
می رم سر کار ولی اگه نرم بهتره ما که تا حالا همش دنبال گزارش و مصاحبه بودیم حالا فقط به اخبر روابط عمومی ها بسنده می کنیم نه اینکه دلمون نخواد به خدا دستمون نمی ره
هر چی تو این چند ساله که از خدا عمر گرفتم ملکه ذهنم شده بود از هم پاشیده ![]()
نمی فهمم یعنی حق الناس انقدر شیرین و بی اهمیت که می شه واسش هر کاری کرد ؟
یعنی این همه دوندگی کردن نهایتش این بود؟
نمی دونم این چند روز همش می گم چی می شد مثل ۴ سال پیش استرس دور دوم رو تحمل می کردیم و در نهایت هم می گفتیم مردم رای دادن و حقشون
این یعنی انتخابات این یعنی دموکراسی ؟؟؟![]()
ولی الان چی باید گفت؟
بگیم تقلب ؟![]()
بگیم اشتباه خوندن اسامی کاندیدا؟![]()
بگیم مشارکت حداکثری زور حداقلی؟![]()
بگیم بنویسید .... می خونیم ....![]()
بگیم مردم خواستن ؟![]()
آخه چه جوری؟ ![]()
یعین تمام چیزای که توی این مدت دیدیم و تمام شب زنده داریها تمام تجمعات تمام شعارها
تمام وقت گذاشتن ها همه پوچ ؟؟؟![]()
چقدر سوال دارم تو ذهنم
چقدر حرف دارم واسه گفتن کاش خودسانسوری نمی کردم ![]()
کاش واسه داشتن این دنیای مجازی و این که حداقل این دوستای خوبم رو از دست ندم مجبورم خودم سانسور کنم
کاش الان یک سال دیگه بود دیگه نمی تونم منتظر باشم تا بهم بگه فلانی رو گرفتن
فلانی تو زندان
فلان جا شلوغ شده و به اسم .... گرفتن مردم رو کشتن ![]()
![]()
آخ کاش این همه دروغ که دارن می گن راست بود![]()
کاش
کاش
ای بابا
******
به قول زن داییم :"کاشک رو کاشتن هیچی جاش در نیومد "
**********
فقط برای دلم :
چقدر سخت که عشقت 
رو به روت باشه
نتونی هم صداش باشی
چقدر سخت که یه دنیا بها باشی
نتونی که روا باشی
چقدر سخت .....
چقدر سخت که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخت که زندونی بمونی
بی در و دیوار نتونی همزبون باشی
چقدر سخت....
چه بد بخت قناری که بخونه
اما رویاش حس بیرون
چه بد بخت گلی که مونده تو گلدون
غمش یک قطره بارون
چقدر سخت چشات رنگ غم باشه
اولی ظاهر پر از خنده
چدر سخت که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده؟
چقدر سخت کلامت ساده پر پر شه
نتونی ناجیش باشی
چقدر سخت رفتن راه آخرباشه
نتونی راهیش باشی
چقدر سخت تو خونت عین مهمون شی
بپوسی دست ویرون شی
چقدر سخت دلت پر باشه ساکت شی
ولی تو سینه ات داغون شی
چقدر سخت یه دنیا صدا باشی
ولی صحنه خوندن جدا باشی
چقدر سخت نزدیک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی
چه بد بخت قناری که بخونه اما رویاش حس بیرون
(این آهنگ رضا صادقی رو خیلی دوست دارم )
بازم دلم گرفته؟؟؟؟
نميدونم يه موقعي كه دلت ميگيره بايد بگي يا نه ؟
من بازم دلم گرفته اصولا نميدونم چرا يه دو ماهي شدت دل گرفتنم بيشترشده
آخه قبلا دلم به دوستام خوش بود ولي الان اونا رو هم ندارم و دوستيها هم رنگ ديگهاي گرفته (منظورم دوستای دانشگام نیستنا هر چند که با تموم شدن اون روزای خوش کمتر می بینمشون)
ما آدما خوب بلديم خودمون رو خوب نشون بديم ولي هيچ وفت نميتونيم دروغگوهاي خوبي باشيم حداقل واسه من كه اينطوري بوده
هر چند كه عزيزاي هستند كه اين تصور رو حداقل درباره من نداره آخه نميدونن من زود خودمو لو ميدم
ميدونيد اينكه ادم تنها نباشه خيلي مهم وقتي اولين تلنگر تنهايي ميخوره ديگه مهم نيست كي اولين ضربه رو زده مهم اينه كه از بالاي كوهي كه واسه خودت ساختي ميافتي ته چاه !!!
تصورش رو بكن چقدر براي خودت تصوير سازي قشنگ كردي يه دفعه همه چيز پخي ميكنه و ميره رو هوا....
حالا ديگه نقل همون ديونه اس كه ميگن يه سنگي رو انداخت ته چاه و هزار تا عاقل درش نياوردن
من همون ديونهام ولي انگار به جاي ته چاه سنگمو انداختم تو دريا ....
كار از كار هزار تا عاقل گذشته بايد يا من بيخيال سنگم بشم يا بپرم توي آب يا دريا رو خشك كنم
از اونجايي كه راه حل سوم عملي نيست راه حل دومم هم با توجه به اين كه من از آب ميترسم واسم خط ميخوره پس بايد بيخيال سنگم بشم
آخ كه چقدر سنگمو دوست داشتم .....
موضوع من و وزير راه و ترابري
امروز صبح جاتون خالي بنا به روال گذشته كه بارها براتون از كله پاچه خوريهاي وزارتخانهها تعريف كرده بودم دعوت بوديم ساعت 7 صبح بريم وزارت راه تا به همراه وزير راه براي چندمين بار آزاد راه تهران – پرديس را ببينيم و اين دفعه اين آزاد راه افتتاح بشه.
جاتون خالي از شب قبلش با بچهها هماهنگ كرده بوديم تا به نوعي تبليغ كنيم.
ساعت 7 رسيدم دم وزارتخانه كه البته به همراه مهرزاد(برادر مطبوعاتيم) و پريسا . براي اولين بار هم مفتخر شديم صبحانه وزارت راه را به همراه بچه ها بخوريم و معلوم شد ساعت حركت 8 كه وزارتخانه بريا يان كه بچه ها رو نمك گير كنه بساط صبحانه راه انداخته .
از همون صبح اول صبح با مهرزاد بساط تيكه انداختن به روابط عمومي و بچه ها رو شروع كرده بوديم و به هر بهانه اي اين همه بلايي كه روابط عمومي داره به سر خبرنگارا مي ياره رو گوشزد مي كرديم و حتي قدير پور(مدير روابط عمومي وزارت راه) با همون لهجه تبريزي غليظش هم وقتي وارد جمع شد سعي كرد از خودش دفاع كنه كه نتونست.
خلاصه با آمدن بچه ها و تكميل شدن جمع راه افتاديم البته اين پيش زمینه رو هم داشتم كه اين آزاد راه ناقص و هنوز كامل نشده و حتي صبح هم خبري گذاشتم روي سايت با اين تيتر كه" دولت نهم ركورد دار افتاح طرح هاي نيمه تمام "
قبل از اين كه برسيم هم كلي تو ماشين درباره آزاد راه صحبت كرديم و در نهايت هم كه رسيديم معلوم شد ما درست ميگفتيم و اين يك افتتاح نمايشي در جهت تبليغات دولت نهم به طوري كه دوستان ما كه از پرديس مي يان سر كار هنوز هم اذعان دارن از مسير قبلي تردد ميكنند .
به هر جهت در اين مراسم يه درگيري كوچيكی بين من و وزير پيش اومد (البته از حق نگذریم قبلش هم یکی از مدعوین محترم که از مسوولین هستند به همراه مدیر روابط عمومی وزارتخانه به هر تلاشی جلوی یکی از بچه هار و که سعی داشت در جمع خبرنگاران حاضر بشه و سوال کنه رو گرفتند وبا برخورد بدی که دور از شان یک مسوول هست از حضور خبرنگارای که از رنگ سبز در پوششون استفاده کرده بودند خودداری کردند که جایگاه محبتشون روی دست این همکار عزیر مطبوعاتی تا چند ساعت خودنمایی می کرد) بگذریم در ادامه این تعاملات مثبت در اون روز برخورد و نوع سوال من از وزیر هم واکنش جالب وزیر و بازتاب گسترده اي در بين مطبوعات چي ها داشت و واضح تر بگم به نظر می رسه " به دليل استفاده از رنگ سبز به عنوان تبليغ مير حسين موسوي من به همراه خانواده مطبوعاتيم از حضور در برنامههاي آتي وزارت راه منع خواهيم شد "
گزارشهاي زير شرحي از اين برنامهاس كه توي ايلنا كار شده
البته دوست داشتم كه شرح مفصلتري ازش بدم كه حقيقتا بهتره كه نگم .
ادامه مطلب
انتخابات و من
نمي دونم تا چه حد آدم انتخاباتي هستيد و يا اصلا دوست داريد وارد اين وادي بشيد يا نه ؟
من كه خقيقتش بارها گفتم و الانم ميگم اصلا از سياست خوشم نمي ياد و ايضا آدماي سياسي ولي انصافا الان ديگه نميشه نشست و بايد يه كارايي كرد كه بعدا دلت نسوزه كه ميتونستم و نكردم .
بالاخره آدم عذاب وجدان ميگيره ديگه![]()
![]()
من گفتم فردا نگيد تو كه ميدونستي
چرا نگفتيها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
![]()
بر اين اساس جاتون خالي توي دو روز گذشته يه تبليغاتي براي ميرحسين كردم كه نگو و نپرس.
تصور كنيد 6 تا دختر با مانتوهاي مشكي و شالهاي سبز دور گردن سر كلاس حاضر بشن. واي چه لذتي داره وقتي همه از تعجب چشماشون گشاد شده و دارن نگاه ميكنن.![]()
![]()
![]()
بگذریم از این که استاد واقعا باشعوری داشتیم روز ۵ شنبه و برعکس اساتید (....) روز جمعه که با ده من عسل هم نمی شه تحملشون کرد ُ کلی از کارمون استقبال کرد و کلی بحث آزاد گذاشت تا همه حرف دلشون رو بزنن
ولی یکی از اساتید محترم (که مجبور شدم به خاطرش یه شب تا صبح بیدار باشم و تحقیق م.... رو تکمیل کنم ) از نگاهش هم معلوم بود که چقدر داره حرص می خورم و نمی تونست هم از روی غرورش حرف بزنه ![]()
![]()
تازه قشنگ ترش اين كه وقتي از دانشگاه اومدم بيرون بازم با همون شال رفتم بين مردم .![]()
![]()
نکته جالبش اينه كه يادتون نره من دو روز مانده به شروع تبليغات اين كار رو كردم يعني .......![]()
اره دیگه واقعا میر حسین رو شرمنده خودم کردم البته همون طور که توی facebook
هم نوشتم اگر راي نياره نشون دهنده بد بودن برنامه هاش نه تبليغاتچيش
اين موضوع براي خودم هم خيلي جالب بودحداقل تجربه جالبي براي يه خبرنگار كه بفهمه و لمس كنه كه مردم به چه چيزاي واكنش نشان ميدن
دوست داشتيد شما هم تبليغات كانديداي مورد نظرتون رو بكنيد خيلي خوب
تازه توي اين نوع تبليغات ديدگاههاي جالبي براتون مطرح مي شه و ادماي مختلف براي متقاعد شدن و يا متقاعد كردن باهاتون به تعاملات جالب مي پردازن
---------------------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت:
----خدا رو شكر اگر روزگار دليل خنديدن رو ازم گرفته هستن وقايعي كه موضوع شاد بودن رو بهم بدن
---- چقدر سخت كسايي كه دوسشون داري رو به خاطر هيچ و پوچ از دست بدي
بايد به دلم ياد بدم كه جلوي چشمش رو بگيره تا ديگه واسه از دست دادن انقدر اذيت نشه
----- رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گراژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
حکمت شناخت یهود
نمي دونم تا چه حد با يهود آشنايي داريد 
من كه هيچي به جزاون چيزي كه به زور تبليغات تلويزيون بهمون گفته بودن نمي دونستم و حقيقتش اصلا حال و حوصله دونستن بيشتر رو نداشتم چون احساس زياد جالبي هم بهش نداشتم ولي از اونجايي كه هر كاري يه حكمتي داره سر كلاس نهج البلاغه دانشگاه كه من اصلا نفهميدم به چه دردي مي خوره ( كه انشالله مي خوره) قرار شد من در باره " يهود از نظر قرآن " كنفرانس بدم و اين فتح بابي شد براي تحقيق من .
البته بي رو در وايسي بگم كه با اين سر شلوغي كه حتي فرصت فكر كردن هم نداشتم نتونستم اون چيزي رو كه دلم مي خواست درست كنم ولي دونستن همين قدرش هم برام جالب بود .
به دو جهت اين مطلب رو مي ذارم يكي به اين دليل كه رفرنسش رو سر كلاس مي خوام به دوستام بدم كه اگر خواستن مطلبش رو داشته باشن و دومي اينكه بعد نيست بدونيم ما ايرني هاي چقدر توي سرنوشت يهود تاثير داشتيم...
ادامه مطلب

