به ياد يه دوست خوب...
به نزديك تو ميآيم
با يك بغل نرگس
از پيرمرد گل فروش سر چهارراه
كه در راه خانه گاهي گفتهاي
«كاش!ميتوانستيم همه نرگسهايش را يك جا بخريم.»
به خانه ميآيم
با تمام دسته گلهاي نرگس امروز پيرمرد
با نوار چسبهايي كه هميشه گفتهاي
« ببين!چه با حوصله دور نرگسها پيچيدهاند.»
پذيراي خستگيام باش
با نفسهايت كه بوي دلپذير پونههاي تازه رويده
-كنار جويهاي زلال كودكيام در شهرستان-
ميدهد
با تو فرسوده نميشوم
هر صبح
دوباره زاده ميشوم
چيز غريبي نيست كه آدم از گل هم نام خودش خوشش بياد.من هم از همون جماعتم كه عاشق گل خودمم به خاطر همين هميشه وقتي دست فروشاي گل فروش رو ميبينم ذوق زده حتما يه دست گل رو مهمون اتاقم ميكنم اين طوري هم من خوشحال ميشم و هم گل فروش
.البته اگر فصل نرگس باشه كه ديگه رد خور نداره و اگر هم نه، خوب گل رز غنچه اون هم صورتي يا سرخ محال ممكن كه از دست من در برن.
حالا كه محفل دوستانهاس بايد اعتراف كنم واقعا هميشه دوست داشتم يه بغل گل نرگس يا رز غنچه صورتي .و سرخ را بخرم ببرم خونه ولي نشد كه بشه .
ولي جاتون خالي برعكس برخي از دوستاي خوبم كه هر بار موقع خريد گل توبيخم كردن كه چرا گل ميخري و يا حتي اجازه ندادن گل بخرم كه اين كارشون را با اين جمله« وقتي تو گل ميخري يعني به وجود اومدن يك مشتري وازدياد اين مشتريها يعني نابودي گلها!!!!» منو مجاب كردن حداقل تا مدتي گل نخرم ولي خوب اين يه علاقهاس و نميشه فراموشش كرد بعدش هم مگه اگر من گل نخرم گلها براي هميشه تازه ميمونن و پژمرده نميشن؟؟؟
حالا غرض از نقل اين شعر اين بود كه منو ياد يه دوست خوب و مهربون انداخت .
يه روز كه از يك جلسه طولاني و خستهكننده بر ميگشتم دوست خوب و مهربونم كه از قضا توي اين ماجرا رييس بنده هم ميشد لطف كرد و به خاطر تاريكي شب خواست كه منو تا يه جايي برسونه. اون هم كي؟؟ وقتي كه دست فروشا سر چهارراهها دسته گلهاي نرگس را به هواي پيدا كردن يه مشتري ميچرخوندن و ميخواستن براي نرگساشون خاطرخواه پيدا كنن.
تصور كنيد من عاشق گل روم نميشد بگم ميشه يه دقيقه صبر كنيد تا من گل بخرم ؟؟ خلاصه به هر بلايي سر حرف رو باز كردم كه بتونم بگم وايسا من گل بخرم كه نگو من انقدر با حسرت به گلهاي بيچاره نگاه ميكردم كه خودش متوجه شده بود كه من ميخوام گل بخرم .
گل فروش رو صدا زد و گفت: گلهات چنده ؟
گل فروش هم شروع كرد به قيمت دادن.
توي اين وانفسا تا من بيام به خودم بجنبم و پول دربيارم ديدم يه بغل گل نرگس تو بغلمه
واي نميدونيد چه لذتي داره ببيني يكي از خواستههات برآورده شده و تو صاحب اوني هستي كه ميخواستيش
****
براي دل خودم:
اگر باز كنم اين چشمهاي بسته را بترس آن روز شايد كلاغ عاشقتر از پروانهها شود.
گریه آسمون و دل من
یه موضوع عجيب و غريب قديمي بين من و آسمون هست اونم اين كه وقتي دلم ميگيره بارون ميياد.
اين موضوع واسه خودمم هم عجيب بود تا اين كه با دوستاي خوبم قرار گذاشتيم و هر وقت دلم ميگرفت به بچهها(دوستاي خوبم) ميگفتم و منتظر بارون ميمونديم تا اين كه هر بارحتي وسط تابستون هم باروم اومد و اين شد راز بين ما .
يه روز به يك دوست كه بيشتر از همه دوستش داشتم گفتم، مسخرهام كرد و با خنده گفت: يعني اگر يه روز بارون بياد و تو دلت نگرفته باشه چي؟
آخه هيچ وقت اينطوري نشده بودخنديدم و گفتم محال كه دلم بگيره و بارون نياد پس لابد اون روز هم يه حكمتي داره ...
چند روزه كه دلم خيلي گرفته، يه دفعه بارون شروع شد نميدونيد چه لذتي داره ميبيني اين سر هميشگي باز هم همزمان با دل تو شروع ميكنهاين كه يكي مثل تو دلش گرفته هم غم داره و هم قشنگه اين كه حس كني تنها نيستي خيلي جذابه ....
البته اينو نگفتم كه ناراحتتون كنمها فقط خواستم بگم گريه خدا مثل گريه آدما دل رو ميسوزونه اون هم از نوع ناجورش
راستي يه تبصره: دوستاي خوب اينترنتي من گاهي آدم دلش ميگيره اون هم ازهمه چي و يا حتي بيدليل پس فكر نكنيد خداي نكرده من دست از پا خطا كردمها
*****
براي دل خودم:
هرچند ساده ،كوچك و دور
دوستت داشتم
دوستت داشتم و
نميدانستم در قلبت،جايي برايم نيست
صبح فردا راهي ميشوم
امشب
به اندازهي تمام شبهاي كه ديگر نيستم
به نام كوچك صدايم بزن
فراموشم ميكني ميدانم
كاش ياد ميگرفتيم وقتي طبيعت بهمون حكم ميكنه كه بايد بعضي از وقايع زندگي رو فراموش كنيم پس حق نداريم با يادآوري آن خاطرهها كه يه روز شيرين بوده دل همديگر رو بشكنيم.
من و شازده كوچولو ...
نمي دونم شماها وقتي دلتون ميگيره چي كار ميكنيد ولي من توي اين شرايط ناخودآگاه ميرم سراغ شازده كوچولو.
اصلا توي اين حال و احوال اولين چيزاي كه تو زبونم ميياد جملههاي قشنگي كه از اين كتاب حفظم .![]()
اين چند وقته اگر دروغ نگفته باشم شايد بيشتر از صد بار CD و كتاب شازده كوچولو رو گوش كردم و ورق زدم.نميدونيد چقدر لذت بخشه وقتي حرفايي كه تو سرت و تو دلت هستند را يك جور ديگه به زبونت ميياد.
شايد از نظرخيليها، ارتباط گيري با اين كتاب و داستان انچنان جذاب نباشه ولي واسه من اين كتاب تنها همدم روزاي تنهايي و دلگيري و البته به خاطروجودش خيلي وقتا راحتتر با مسائل مختلف كنار اومدم. آخه لازم نبوده دق و دليمو سر بقيه خالي كنم .![]()
![]()
البته اصولا آدم سختيام و نميتونم حرف دلم رو بزنم پس ميريزم تو خودم و در نهايت يه دفعه قاطي ميكنم و از عالم و آدم سير ميشم .![]()
![]()
مي دونيد الان ياد كدوم قسمتش افتادم همون لحظهاي كه شازده كوچولو ميگه:” یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!“
آخي چقدر دلش گرفته بودها ![]()
يا اون لحظهاي كه از دست مرد خلبان حرصي ميشه و ميگه:” اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میكنه. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!“![]()
راست ميگه ما ادمها عادت كرديم خودمون رو بزرگ و مهم فرض كنيم و به خاطر اين تصور غلطمون به خودمون مغرور بشيم البته بگذريم كه گاهي هم به خاطر تكيه به بقيه فكرميكنيم آدم مهمي هستيم
شايد هم به قول گل كوير شازده كوچولو چون ما آدما بي ريشه ايم همين ريشگي اسباب دردسرمون شده ولي هميشه عاشق قسمت روباهش بود .
يادتونه ؟؟؟
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخه.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخوام.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
شهريار كوچولو: ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیارهی دیگر است؟
شهريار كوچولو: آره.
روباه: تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
شهريار كوچولو: نه.
روباه:محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
شهريار كوچولو: نه.
روباه آهکشان گفت: همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟
روباه گفت:این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: همین طور است.
شهريار كوچولو:پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
...
روباه گفت: خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
*******
براي دل خودم:
كاش مي فهميديم كه چقدر نسبت به چيزايي و آدمايي كه اهلي ميكنيم مسووليم
بعد از يه غيبت طولاني ....
وقتي ميخواي بعد از چند وقت بنويسي انگار با خودت و ديگران غريبه ميشي يه حس عجيب و غريب كه نميدوني درسته يا نه.
خيلي وقته كه ننوشتم و حالا كه ميخوام بنويسم نميدونم از كجا شروع كنم از اتفاقاي بدي كه افتاد و باعث شد ننويسم يا از اتفاقاي خوب؟ ![]()
![]()
كه البته براي شما دوستاي خوب اينترنتي نوشتن چيزاي بد اصلا خوب نيست وبايد ازخوبيها گفت پس بخونيد اتفاقات حداقل يه كم جالبي كه برام افتاد:
** توي يكي از روزاي اين هفتهها كه ننوشتم مديرروابط عمومي وزارت راه وترابري تغييركرد و سيد قاسم بي نيازمجري برنامه به خانه برميگرديم اومده و شد مديرروابط عمومي البته توي برنامهاي كه به مناسبت روز خبرنگار برگزار شد حضور داشت كه اول فكر كرديم قراره مجري باشه ولي حالا نگو مهمتر از مجري قراره بشه.![]()
خلاصه اين كه يه نشست صميمي گذاشتن و ماهم كه قرار بود اذيتشون كنيم رفتيم موقع معرفي اصلا هيچ اشارهاي به موضوع مجري گري برنامه به خانه برميگرديم نكرد و منم كه توي يه برخوردم فهميده بودم اين موضوع پاشنه آشيلشه گير دادم بهش . ![]()
قرار بود همه خودشون رو معرفي كنند و اگر حرفي دارن بزنن. هيچ كس هيچ اشارهاي نكردو نوبت رسيد به من . گفتم: نرگس رسولي هستم از خبرگزاري ايلنا. فقط خواستم يادآوري كنم كه شما انگار يادتون رفت بگيد مجري برنامه -به خانه بر ميگرديم- هستيد درصورتي كه همه بچهها(خبرنگارا) شما رو از اين برنامه ميشناسن!!!.
توي اين لحظه قيافه بي نياز ديدن داشت سرخ شده بود و باخنده تصنعي گفت:" نه چون اين برنامه سابقه زيادي نداره من اشاره نكردم.ما مجريهاي صدا وسيما هستيم .و بالاخره صدا و سيمايي خواهيم بود ديگه".
توي اين لحظه منم كه ديدم داره طفره ميره و توي اين مدت توي دولت نهم و دهم همه مديران قبلي به جاهاي قبلي خودشون برگشتن, گفتم:" اين رو مي دونم ولي به جهت اين كه مديران دولت نهم و دهم هي دارن برميگردن به خونههاشون خواستم بگم :اميدوارم شما خيلي زود به خونه اولتون برنگرديد."![]()
![]()
جاتون خالي بود كه ببينيد قيافهاش چه شكلي شده بود. توي اين حال و احوال بچهها ميخنديدن و ديدن كه كار داره بالا ميگيره هي اشاره ميكردن كه ساكت باشم .ولي تا آخرين لحظه آنقدر به اين روابط عمومي گيردادم كه نگو و نپرس البته نبايد كمك وهمراهي دوستان خوبم روهم ناديده گرفت كه كلي همراهي كردن و محفل رو گرم كردن جاي همه خالي بود يه كم بخنديد.![]()
** يكي ديگه از اتفاقايي كه الان يادمه، اينكه با فائقه دوست هم كلاسي دانشگاه و همكار فعليام رفتيم كافه فرانسه (سر ابوريحان) تا يه نسكافهاي بخوريم كه با يك توريست هلندي آشنا شديم.اسمش Wouter Raatjes بود يه پسرقد بلند با موهاي بلوند و چشمهاي آبي.
Wouter Raatjes تو پاريس زندگي مي كرد و به خاطر هزينه زندگي زياد مجبور شده بود توي هزينه سفرش مراعات كنه و يه هتل توي ميدان امام خميني(توپخونه خودمون) كرايه كرده بود . والتر دانشجوي اقتصاد بود و تعطيلاتش رو به نپال و بعدش به ايران آمده بود.
والتر كه نميخواست مستقيم علت حضورش رو شرايط فعلي و انچه بعد ازانتخابات اتفاق افتاده بودعنوان كند اما ازلابه لايي سوالاتش معلوم بود كه ميخواد بيشتر بدونه
وقتي بهش پيشنهاد كردم كه بياد خبرگزاريمون رو ببينه كلي ذوق كرد.
جاتون خالي وقتي از درخبرگزاري اومديم تو قيافه بچهها ديدن داشت؛ دقيقا ياد اون روزي افتادم كه با مهرزاد تو مراسم اجلاس اكو رفته بوديم و سفير ... جلوي چشم مهرزاد بهم شماره داد و گفت زنگ بزن![]()
. دقيقا ياد همون لحظات افتادم .![]()
بچه ها چشماشون گرد شده بود با تعجب نگاه ميكردن، من بچههاي گروه اقتصادي را معرفي كردم و فائقه هم باهاش رفت تا بقيه بچهها را معرفي كنه و توي اين فاصله من مجبوربودم به آقاي دهقان وعدلي توضيح بدهم كه چي شده و والتر از كجا پيداش شده.
توي اين هاگير واگيرهم هي عدلي ميگفت رسولي بيا بشين اينجا ديگه حق نداري ازخبرگزاري بيرون بري![]()
خلاصه سرتون رو درد نيارم. بعد از اين كه كل خبرگزاري روديد سه تايي رفتيم تا براي رفتن سمت هتلش همراهيش كنيم . واي بدتر ازهمه اين بود كه نه من و نه فائقه يادمون نبود كه بايد كيف پولمون رو ببريم تا كرايهاش رو بديم ![]()
.
ولي اون بيچاره لطف كرد و عكسي كه يادگاري از من و فائقه انداخته بود رو ايميل كرد تا هميشه به يادش باشيم .
*** حقيقتش نميدونم چرا هيچي يادم نميياد بنويسم اين دو تا موضوع رو هم به مدد كمك دوستايي كه توي اين ماجرا بودند تونستم بنويسم و يه كمي هم به خاطر جذابيتش ...
مي دونيد خيلي سوال توي سرمه كه دوست دارم جواب بگيرم . شايد توي پست بعدي بنويسم تا شما دوستاي خوب كمكم كنيد تا جوابش رو بگيرم
*****
براي دل خودم:
برگها
چهرهي مهربانات را پوشاندهاند
ميبيني؟
تو رفتي
پاييز آمد...
حكومتى كه در آن منتقدان در زندان و مداحان تملقگو مورد تکریم باشند به سعادت نخواهد رسید
هر چند كه ادم سياسي نيستم و از اول هم گفته بودم از كارهاي سياسي خوشم نميياد، ولي اين نامه آيت الله منتظري در پاسخ به نامه ای که مجمع زنان اصلاح طلب اخیرا خطاب به ایشان نوشته بودند، جالب بود و به خاطر همين گذاشتمش اينجا.
متن اصلي و البته سايتي كه اين خبر رو كار كرده بود رو هم گذاشتم تا اگه خواستيد از بقيه خبرهاش هم استفاده كنيد.
در بخشي از نامه آيت الله منتظري آورده است:"مجددا به مسئولين مربوطه تذكر مىدهم از سرنوشت حكومت شاه و ساير حكومتهاى استبدادى در جهان عبرت بگيرند. در دنياى امروز با ايجاد خفقان و رعب و وحشت و جو پليسى و بگير و ببند منتقدان و پر كردن زندانها از انديشمندان و آزادى خواهان و اجبار نمودن آنان به اعتراف و اقرار نسبت به امور خلاف واقع نمى توان حكومت نمود. در حكومتى كه نخبگان منتقد و فعالان سياسى در زندان و تحت فشار و محروميت بوده و مداحان تملق گو و چاپلوسان، مورد تأييد و تكريم باشند، جامعه و مردم هرگز به فلاح و سعادت و رشد و ترقى راهى نخواهند يافت."
ادامه مطلب
افشاگري با دوز جسارت
گاهي اوقات خوبه آدم دل و جرات داشته باشه واگر
ميخواد انتقادي كنه و يا حرفي رو بزنه درست وايسه و تو روي آدم بزنه، به خدا اين خيلي
خوبه و ديگه هم هيچ گلايه و شكايتي به وجود نميياد درست مثل محمد علي ايلخاني سرپرست سازمان هواپيمايي
كشوري
.
امروز، يعني دقيقا چند ساعت پيش رفته بودم مراسم توديع اين بنده خدا.ازاين لحاظ ميگم بنده خدا كه در مراسم معارفهاش به خاطر سمت قبليش كه نماينده وزارت اطلاعات در وزارت راه و ترابري بود كلي بهش گير دادم كه بگو چي كاره بودي و سرش همين قضيه كلي از طرف رضا جعفرزاده مديرروابط عمومي سازمان مورد مواخذه و نكوهش قرارگرفتم(البته گوش من كه اصلا به اين حرفها بدهكار نيست و كار خودم رو ميكنم).
خلاصه امروز قرار بود ايلخاني جاش رو بده به نخجواني كه تا حالا توي شركت هواپيمايي كيش مديرعامل بوده وهمچين كارنامه موفقي هم نداشته يك دفعه اومد شد رييس سازمان هواپيمايي اون هم به جاي كاپيتان خانلري با اون ابهت و كلاس، كه كلي برازنده اين سمت بود. خوب من كه بخيل نيستم و به قول مهدي هاشمي قائم مقام وزير راه و ترابري" اگر قرار بود همه سمتها دائمي باشه كه ما امروز به اين سمت نميرسيديم."
به هرجهت اينو گفتم كه بگم از اون موقع تا حالا عذاب وجدان گرفتم كه چرا اين بيچاره رو اذيت كردم.آخه خيلي مردونه وقتي قرار شد به عنوان اولين سخنران، حرف بزنه؛ بدون هيچ ترسي شروع به انتقاد كرد. از كسي كه موجب تغيير شده بود تا شرايط اين 72 روزه كه اصلا خالي از لطف نبود.
ازهمه بيشتر از اين خوشم اومد كه بدون هيچ رودروايستي جلوي عامل تغييرش (سيدمهديهاشمي) وايساد و از اين كه بيخبر بركنار شد واين كه خبر بركناريش رواز تلويزيون ديده و ... ايلخني كه خيلي ناراحت بود و حتي به زور و با گزيدن لبهاش از ريختن اشكش جلوگيري ميكرد در فاصله 30 دقيقهاي كه بهش تخصيص داده شده بود از همه چيز صحبت كرد.
به اين جهت كه حرفهاش قشنگه و با موشكافي توي آنها ميشه به خيلي از وقايع پي برد متن كاملش كه توي ايلنا كار شده رو ميذارم كه اگر دوست داشتيد بخونيد البته قبلش حاشيههاي قشنگتر از متنش رو هم بخونيد چون حضور سپاهيها داره شك براندازتر از هميشه ميشه!!!
سپاهيها در مراسم توديع سازمان هواپيمايي
صبح امروز مراسم توديع و معارفه سرپرست و رييس جديدسازمان
هواپيمايي كشوري بهرغم قول سرپرست سازمان هواپيمايي در سالن كوچكي برگزار شد تا عدهاي
از مدعوين مجبور باشند مراسم توديع و معارفه را ايستاده دنبال كنند.
محمد علي ايلخاني سرپرست سازمان هواپيمايي در اين مراسم در هنگام ورود به سالن مورد عنايت تعداد زيادي از مدعوين كه اكثر آنها از ارگانهاي نظامي بودند، قرار گرفت و در نهايت با توجه به نبودن فضاي لازم در آخرين رديف از صندليهاي سالن و در كنار ساير مدعوين نشست و تا لحظاتي بعد از حضور قائم مقام وزير راه و ترابري و نخجواني رييس جديد سازمان هواپيمايي و ساير همراهان در همان صندلي با مدعوين صحبت ميكرد.
به روال هميشه مقامهاي مسئول با تاخير 30 دقيقهاي وارد سالن شده و برنامه رسما با 40 دقيقا تاخير رسميت يافت.
....ادامه مطلب
نمي دونم اسمش خيانت يا چيز ديگهاي ؟
نميدونم بايد گفت يا بايد فراموش كرد نميدونم بايد فراموش كرد يا ازش تجربه گرفت ؟
نميدونم اين ديگه چه رسمشه ؟
يعني آدمايي كه خدا و پيغمبر انقدر براشون مهمه كه ساعاتها و روزهاشون رو براش ميذارن اون وقت اونوقت انقدر راحت از كنار اين همه اعتقاد ميگذرن؟ بي خود نيست هر روز خدا ازمون بيشتر دور ميشه ، انگار خودش هم ميدونه بندههاش فقط در ظاهر مومنن و در باطن هر كدوم از صد تا ....
نمي دونم به من از بچگي اشتباهي گفتن بهشت و جهنمي هست يا نه واقعا هست؟؟؟؟
يادمه هميشه مي گفتن اگر بهت رازي رو گفتن راز دار باش. اگر قراري رو گذاشتي پايبندش باش
يادمه هميشه ميگفتيم قول مردونه ولي حالا فقط بايد گفت: " قول زنونه " اين اعتبارش خيلي بالاتره
از حالا به بعد قول فقط قول زنونه
برای دل خودم:
*******
چقدر زود یادمون میره دیروز چی گفتیم و امروز چی کارهایم
امروز يك سال بزرگتر شدم 
امروز همون روزي كه خدا بهم اجازه داد باشم و زندگي كنم موهبتي كه فقط يك بار از طرف خالق هستي نصيب هر كسي ميشه.
امروز قراره 27 تا شمع رو خاموش كنم تا بگم من 27 تا شهريور رو پشت سر گذاشتم و27 ساله شدم و نميدونم اندازه 27 سال تونستم لذت زندگي رو ببرم ؟ تونستم اندازه 27 سال مفيد باشم ؟اندازه 27 سال ....
نميدونم سرنوشتي كه خدا برام تعيين كرده شهريورسال ديگه رو توش داره يا نه ؟ ولي ميدونم دوست دارم تا شهريور سال ديگه خيلي از كارهايي رو كه تا حالا نكردم رو انجام بدم مي خوام با خداي خودم عهد و پيمون كنم. دوست دارم يه چيزايي رو از ش بخوام و بهم بده و من هم در ازاش چيزهايي رو بدم. كه البته توي قاموس ما كارهاي كه بندهها ميكنن هيچ تاثيري تو كار خدا نداره و تنها دلخوش كنه ولي بازهم گفتنش خوبه. دوست دارم امسال كه روز تولدم با شب قدر يكي شده يه عهد و پيموني با خدا ببندم.
دوست دارم با خدا عهد كنم و بهش بگم كه :
خدايا حالا كه يك سال بزرگتر شدم مي خوام اندازه يك سال هم رفتارم، گفتارم، زندگيم و... بزرگ بشه
خدايا امروز كه برام شروع يك زندگي جديد و سال جديد ميبخشم تمام بديهايي كه در اين مدت آدمهاي که بنده تو هستند بهم روا داشتن و تو هم ببخش تمام بديها و كاستيهاي منو
خدايا مي گذرم از تمام آدمهايي كه توي اين مدت از هيچ زخم زبون و تيكه و آزار و اذيتي برام دريغ نكردن و توهم بگذر از تمام كاستيهاي من
خدايا ميبخشم تمام اون كساني رو كه ميتونستن بهترين دوستانم باشن و به جاي مقابلم دركنارم باشن اما مقابلم وايسادن؛ توهم ببخش بد قوليها و ناقصيهاي منو
خدايا ميبخشم تمام آدمهاي كه در لواي دوست دلمو شكستند و بدون اين كه لايقش باشم هرحرفي رو بهم زدن پس توهم بگذر اگه توي اين مدت توي بدترين لحظات بي ادبي كردم و حقت رو ادا نكردم
خدايا ميبخشم تمام دوست داشتنها و محبتهايي كه لايقش بودم و ازم دريغ كردن پس توهم ببخش تمام دوست داشتنت رو در حق من
خدايا ميبخشم تمام ناراحتيها و كاسه كوزههايي كه توش دخيل نبودم اما روي سرم هوار شد پس ببخش تمام ... منو در حق خودت
خدايا ميبخشم تمام قضاوتهايي رو كه به ناحق درحقم شد در حالي كه حق من در آنها رعايت نشد پس ببخش تمام قضاوتهاي غلطم رو
خدايا مي بخشم همه اون چيزي رو در حيطه حق الناسي من پس ببخش تمام حق اللهت رو
و خدايا ببخش كه هنوزهم برات بنده خوبي نيستم و نشدم
ببخش كه هنوز هم نميتونم تمام حقي رو كه به گردنم داري ادا كنم
ببخش كه هنوز بين ظاهر و باطنم فاصله زيادي هست و نتونستم تعادل رو بين اين دو ايجاد كنم كه البته اين موضوع دليل اصلي قضاوتهاي غلطي شده كه در حقم ميشه
ببخش كه نميتونم به گفتهات عمل كنم و به جاي زود عصباني شدن سعه صدر داشته باشم
ببخش كه زود تصميم ميگيرم و اين شده دردسرم پس هي مجبورم ملتمس درگاهت بشم و ازاين راه بندههات اذيت ميشن
ببخش که نمی تونم همرنگ روزگار شم و هرروز به همین دلیل تورو مواخذه می کنم
ببخش تمام نواقصم رو
و بهم كمك كن تا بسازم زندگي جديدي رو
خدايا بهم كمك كن تا بنده خوبي بشم برات
خدايا بهم كمك كن تا از من شري به سمت بندههاي خوبت نره
خدايا بهم كمك كن تا درسال جديدي كه شروع كردم روي حرفم و عملم وايسم و نرم راهي رو كه آخرش تباهي
خدايا بهم كمك كن كه باشم همونطوري كه تو ميخواي
خدايا كمكم كن تا زندگيم فراز باشه نه فرود ، ديگه طاقت و توان فرود ندارم فرازهاي زندگيم رو زياد كن
و ازت ممنونم كه هميشه باهام بودي توي بدترين شرايط و ميدونم هميشه باهامي واگر همراهيت نبود امروز اينجا نميتونستم باشم و ازت تشكر كنم .
خدايا ممنونم كه دركم ميكني و ...
******
براي دل خودم:
خدا رو شكر كه هستم ....
بنویس ...
بهت ميگن بنويس و تو هم مي دوني كه بايد بنويسي
به همون رسم چندين و چند سالت كه مينوشتي؛ تنها تفاوتش اينه كه اون موقع تنها خواننده اون همه سر رسيد و دفتر فقط خودت بودي و حالا توي اين محيط خواننده نوشتههات همه دوستاي اينترنتيت...
پس بايد حواست باشه كسي رو لوندي
حواست باشه انقدربنويسي كه حريمت حفظ بشه
انقدر كه يادت نره رازهاي سر به مهر بايد سر به مهر باقي بمونن وگرنه براي حفظشون بايد از خودت بگذري
نمي دونم بالاخره بنويسم با ننويسم
يادمه يه وبي داشتم كه بي مهابا توش مي توشتم هر چي دلم ميخواست از هر كس كه ناراحت ميشدم ولي در نهايت چي شد؟؟؟ هيچي اون پستي كه براي يكي مينوشتم اون يكي ميخوند و باعث ناراحتي يكي ديگه ميشد وهمين طوري يه شلم شورباي شد كه تصميم گرفتم ننويسم ....
اينطوري هم من راحت بودم و هم يه عالمي ...
حالا هم شدم مثل اون موقعها هم ميخوام بنويسم و بگم ....هم نه مي خوام تنها باشم و سكوت كنم
آخه ميگن " اگر سخنانت كم اهميت تر از سكوت است ، ساكت بمان ..."
چقدر سخته هر لحظه و هر روز يادت بياد كه بايد تصميم بگيري و نتوني
يادت بياد كه هر روز ثانيه شمار زندگيت داره پر ميشه و تو نميتوني براي لحظه بعدش تصميمي بگيري
چقدر سخته كه تصميم گرفتن تو با از دست دادن و يا به دست آوردن يكي ديگه همزمان باشه
يعني تو ميشكني به حكمي كه ديگري باشه
تو ميري تا ديگري زندگي كنه
اه.... از اين زندگي
نميدونم بايد بگم پوچ يا نه ولي واقعا وقتي حتي يه تصميم سادهات دردسر براي خودت و يه گروه ديگه
اون وقته كه ميگي اين جفاست
به خدا جفاست به خودت و ديگران ...
*****
برای خودم:
بنویس حتی اگه به ضررت تموم بشه
کجاییم ؟
بچه شتر_روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
نتیجه اخلاقی:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

